نروم و از همينجهت كه بناى منبر نداشتم و هم بناى پول گرفتن نداشتم منبر من در اين دو ماه منحصر به همان كارخانه و منزل ميرزا بود و پولى هم تحصيل نكردم نامهء بپدرم نوشتم كه پيشآمد چنين شد كه محرّم و صفر را در تهران بمانم محرّم و صفر تمام شد اواخر ربيع اول نوروز شد سردى هوا شكست بفكر حركت افتادم در ايندو مجلس عدهء خواهان پيدا كرده بودم نزد من جمع شدند و مرا از رفتن منع ميكردند ميگفتند ميخواهى بنجف به روى چكنى اينجا بمان مردم از تو استفاده كنند اگر بنا باشد هركس نجف برود همانجا بماند پس تكليف مردم چه مىشود و از اينسخنان حاجى گفت گذشته از همه رفتن شما ألآن بيعقلى است اهل علم تابستانرا از نجف ميآيند براى فرار از گرما و تو زمستان سرد را ماندى و گرما را ميخواهى به روى پس تابستان را بمان و گرما را بگذران فصل پائيز ميروى ما هم در اينمدت بهرهاى ببريم بچه ها هم راحت باشند شايد وضع تذكره هم خوب شود
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 244
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص٢٤٤