با خود گفتم باشد بعد از محرّم و صفر سرما بگذرد قاچاق خواهم رفت و غير اين هم چارهء نيست بنابراين تمام ايندو ماه را به منزل ميرزا ابو القاسم رفتم او هم در اثناء روز مكرّر بديدن ما ميآمد وضع ماليش هم چندانى نبود بعضى از مؤمنين بمجلسش كمك ميكردند يكروز در اواخر ماه محرم پاكتى درآورد كه به من دهد نميدانم چقدر در آن بود پاكت را نگرفتم گفتم شما يكنفر خدمتگزار بدين و امام و حسين ع منهم يك خدمتگزار از شما كارى برميآيد از من كارى شما قند و چائى و نان تهيه ميكنيد از منهم منطق و بيان چرا من از شما پول بگيرم شما براى هركس كار ميكنيد من هم براى همان ميكنم از هركس شما مزد مى خواهيد من هم از همان مزد ميخواهم همانكسى كه آقاى شماست آقاى من هم هست خاطر شما جمع باشد من تا باشم خواهم آمد و از شما چيزى نميخواهم كار از شما و حرف از من نه تنها سيره من با او اين چنين بود بلكه با همه همين است من با خود بنا دارم كه براى پول منبر
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 243
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص٢٤٣