نوشتم با رونوشت شناسنامه و اسامى خود و عيالم و دو بچه بشهربانى دادم گرفتند گفتم كى بيايم گفتند فعلا خ خ بايد باطاق مشاوره برود تا جواب بيايد گفتم چقدر طول ميكشد گفتند پانزده روز من با خود گفتم پانزده روز در اين جا بيكاره چكنم پس بهتر اينست كه بروم در ظرف اين پانزده روزه بچهها را بياورم تا بسرما هم برنخورند تا آن مراحل را گذارنيدم ماه رمضان تمام شد روز بعد از عيد به سمت مشهد حركت كردم و از آنجا بمحولات چون وارد شدم و از عزم خود خبر دادم بر پدر و مادر و برادران و خواهران من گران آمد خبر در همه جا منتشر شد روز مصيبتى شد براى همه رفتوآمد ميكردند اجتماع كردند ميگفتند ما تازه بسبب شما دلالت شديم و رو بدين آوردهايم شما ما را ميخواهيد بگذاريد و برويد بپدرم التماس ميكردند البته بودن من براى پدرم بهتر بود قطع نظر از تحمل مفارقت و دورى از اينجهت با ايشام موافق بود و همچنين مادر و برادران و خواهران مايل
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 230
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص٢٣٠