رفقاى من كه وضع مرا ميديدند مكرّر ميگفتند كه تو بايد زن بگيرى كه به تو برسد با اينحال از بين ميروى من با خود ميگفتم كه رسيدن تنها نيست بايد چيزى هم باشد كه به من برسد من كه خودم را نميتوانم بدارم ديگرى را چرا بر خود اضافه كنم تا اينكه در ماه ذيحجه هزار و سيصد و پنچاه و پنچ يكروز به منزل همشيره رفتم گفتم يكزنى هست ايرانى مطلّقه شوهرش او را طلاق داده ما او را ديدهايم خوب است عفيفه است بيا او را بگير من به همان لحاظيكه گفته شد تعلّل كردم اما در ظاهر گفتم زن گرفتم خرج دارد من كه چيزى ندارم گفتند هيچ خرجى ندارد او چيزى نميخواهد فقط ميخواهد سرپرستى داشته باشد همشيره من چون در نجف تنها و غريب بود خيلى ميل داشت بهر وسيله باشد مرا نگهدارد بالأخره قضيّه از پيشنهاد گذشت و باصرار كشيد و من امتناع ميكردم گفتم باشد فكر كنم گفتند فكر ندارد بيورن شدم روز ديگر رفتم كه بگويم من اهلش نيستم ديدم قضّيه خيلى بالا گرفته
جهاد اكبر (زندگينامه) (فارسى) — صفحة 90
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص٩٠