حَرَم را ترك بهر امر دين گفت * بأمر حَق وداع آخرين گفت
ز مكّه سوى مقتل بَست احرام * همى لَبَّيكگويان ميزدى گام
نه تنها هيفده تن نوجوان بود * بهمره بانوان و كودكان بود
شتابان سُوى قربانگاه موعود * همى رفتى كه قربانى كند زود
هواى حقَ چنانش بود در سر * كه از غير خدا بگذشت يكسر
هر آنكس ديد ميگفتش حذر كن * به خود رحمى و ترك اين سَفَر كن
كه آخر اندرين ره كشته گردى * ميان خاك و خون آغشته گردى
به پيش ديدهات سازند يكسر * جوانان تو را بى دست و بى سر
عيالت را اسير و خوار سازند * غُل اندر گردن بيمار سازند
سَرَت بر نيزه جسمت در بيابان * كندش پايمال سمّ اسبان
جواب ناصحان را گفت با آه * مرا وعديست با اللّه اللّه
بأمر حق بقربانگه شتابم * چو او خواهد ز امرش سر نتابم
رضايم در رهش بيسر شوم من * همى بى اكبر و اصغر شوم من
گر او خواهد اسيرى بر عيالم * نباشد بر رضاى حق ملالم
فداى حقّ سر من پيكر من * نثارش اكبر من اصغر من
مما نعت ابن عبّاس انحضرت را از حركت
چو آل اللّه در محمل نشستند * ز مكّه سوى كوفه بار بَستند
در آندم ابن عبّاسى بر آشفت * ز راه خيرخواهى با حسين گفت
اگر خود طالبستى بذل جانرا * چرا با خود بَرى اين بانوان را
تو گر خود بهر كشتن رهسپارى * روا نبود زنان همسراه دارى
چو زينب از وى اين گفتار بشنيد * ز محمل سر بُرون آورد و ناليد
بگفت اى پور عباس اين سخن چيست * مرا هرگز جُدائى از حُسين نيست