تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان بينه رحمت در مراثى قتيل امت و اهلبيت عصمت (فارسى) — صفحة 245

مساهمون:

ص٢٤٥
در شكنج ستم و ظلم گرفتار همه * پس كى آخر بنمائى به همه صولت تو آنكه يارت به زبان بود دگر صبر نداشت * رفت و ترسم برود اين كم جمعيّت تو گو كه رفتند و روندى همگى بر تو چه غم * كه شكستى نرسد بر تو و بر دولت تو ليك اين جمع قليلى كه ترا منتظرند * هيچ دانى چه بر ايشان رسد از غيبت تو پرده بر گير و به ياد يده كه از كار افتاد * كو دگر نور كه روزى نگرد طلعت تو غم هجر تو دل و ديده و جانى نگذاشت * بيش از اين زجر كشد بر الم فرقت تو ترسم از لطف بيائى ببرم گر روزى * حالتى نيست چنانم كه كنم خدمت تو تو بيا گر كه مرا حالت خدمت نبود * بأشارت دهم ؟ ؟ ؟ همه حاجت تو حاجتت نيست به خدمت ز جواد ار چه ولى * دوست دارد كه كشد بار تو و منّت تو
بناله كوش و دمى صبر كن مشو نوميد * كه ناگهان ز شفق صبحگاه وصل دميد هزار طعن و ملامت شنيد هم يعقوب * كه تا بيوسف گمگشته آخرش برسيد چه روزها كه بسر برد با فغان و خروش * چه طعنه‌ها كه ز ياران و دشمنان بشنيد مباش همچون رفيقان سامرى كه دو روز * نكرد صبر بموسى و عجِل را بگزيد مكن تزلزل ورو در عقيده ثابت باش * كه وعده را نكند خُلف ذو الجلال مجيد چو قوم نوح ز تاخير وعده شرك ميار * كه هيچگاه خدا دست از امتحان نكشيد مگو چه نفع بود آنكه را بود محجوب * كه ابر مىنكند منع نور از خورشيد ز سامرىصفتان باش بر حذر كه ترا * بأسم حق ننمايند بُت‌پرست و پليد بنام پير مشو غرّه پير تزوير است * مخور فريب ز تزوير عَمرِو عاص و يزيد جوادا اگر بفطانت نكرد خدمت پير * چو جاهلان بحقيقت رسيد بىترديد