در شكنج ستم و ظلم گرفتار همه * پس كى آخر بنمائى به همه صولت تو
آنكه يارت به زبان بود دگر صبر نداشت * رفت و ترسم برود اين كم جمعيّت تو
گو كه رفتند و روندى همگى بر تو چه غم * كه شكستى نرسد بر تو و بر دولت تو
ليك اين جمع قليلى كه ترا منتظرند * هيچ دانى چه بر ايشان رسد از غيبت تو
پرده بر گير و به ياد يده كه از كار افتاد * كو دگر نور كه روزى نگرد طلعت تو
غم هجر تو دل و ديده و جانى نگذاشت * بيش از اين زجر كشد بر الم فرقت تو
ترسم از لطف بيائى ببرم گر روزى * حالتى نيست چنانم كه كنم خدمت تو
تو بيا گر كه مرا حالت خدمت نبود * بأشارت دهم ؟ ؟ ؟ همه حاجت تو
حاجتت نيست به خدمت ز جواد ار چه ولى * دوست دارد كه كشد بار تو و منّت تو
بناله كوش و دمى صبر كن مشو نوميد * كه ناگهان ز شفق صبحگاه وصل دميد
هزار طعن و ملامت شنيد هم يعقوب * كه تا بيوسف گمگشته آخرش برسيد
چه روزها كه بسر برد با فغان و خروش * چه طعنهها كه ز ياران و دشمنان بشنيد
مباش همچون رفيقان سامرى كه دو روز * نكرد صبر بموسى و عجِل را بگزيد
مكن تزلزل ورو در عقيده ثابت باش * كه وعده را نكند خُلف ذو الجلال مجيد
چو قوم نوح ز تاخير وعده شرك ميار * كه هيچگاه خدا دست از امتحان نكشيد
مگو چه نفع بود آنكه را بود محجوب * كه ابر مىنكند منع نور از خورشيد
ز سامرىصفتان باش بر حذر كه ترا * بأسم حق ننمايند بُتپرست و پليد
بنام پير مشو غرّه پير تزوير است * مخور فريب ز تزوير عَمرِو عاص و يزيد
جوادا اگر بفطانت نكرد خدمت پير * چو جاهلان بحقيقت رسيد بىترديد