بس بود اين مختصر * صاحب الأمر الأمان
اينهم از قلب جواد اندك غمى لبريز شد * زانكه غم سرريز شد
از فراقت اى پناه بىپناهان الأمان * صاحب الأمر الأمان
دل ما ز غصّه خونشد تو هنوز هم نيائى * چكنيم ما ضعيفان كه مگر تو بازآئى
بچنان برفتى از ما كه ز ما خَبَر نگيرى * نه پيامى ما را به تو گوئى آشنائى
شب و روز در اميدم كه صداى جانفزايت * بدمد ز كعبه بخشد بحيواة ، ما بقائى
همه شب در انتظارم كه تو صبح خواهى آمد * همه روز چشم بَر ره كه مگر ر در در آئى
تو از آن زمان كه رفتى شده جمع ما پريشان * نه امامى و نه والى نه انيس دلربائى
همَه دست بر دعائيم و در آتش بلائيم * تو مگر خبر ندارى كه بداد ما نيائى
گذرى بكوى ما كن نظرى بسوى ما كن * كه بجُز تو كس نباشد كه بما دهد دوائى
همه از غمت ملول و همه از فراق رنجور * نه رمق بمانده در كس كه ز نيم دست و پائى
نه اثر كند دعا و نه فغان و نالهء ما * تو بخواه رخصت از حق تو كه حجّت خدائى
بكجا روم چه گويم بكه شوهها بگويم * كه طبيب ما نيامد كه دهد بما شفائى
ز چه حال ما نپرسى خَبَرى ز ما نگيرى * كه فتاده هر كدامى بشكنجه و بلائى
مگر ايشها تو ما را نه ز دوستان شمارى * كه نه داد ما ستانى نه بما تو اعتنائى
به خدا كه ما ضعيفان همه بندهء خدائيم * به خدا كه رُو بما كن منگر به بىوفائى
بجواد خود نظر كن چه بيائى و نيائى * كه نخواهد او كشد دست ز تضرع و گدائى
ايدادرس ايدادرس * فريادرس فرياد رس
اى حجّت صاحب زمان اى پادشاه انس و جان * اى ملجأ درماندگان از جور دوران الأمان
ايدادرس ايدادرس الخ