جاهلان از عقب زينت الفاظ روند * عاقلان را نظرى نيست بألفاظ مليح
خود همَى شعر بگويم به همه لفظ ولى * ميرسانم به همه خلق بآواز صَريح
شعر حُسن است و جمالست نه عرفان و كمال * معرفت نيست بطبع سَلِس و حُسن قريح
قرب حق جو مطلب لفظ كه جائى نرسيد * كَس بآواز خوش و نطق خوش و وجه صبيح
جامهء كهنه و نو نزد خدا يكسان است * عمل نيك بياور چه مليحى چه قبيح
كام هرگز نشد از گفتن حلوا شيرين * دوزخى را چه بود نقع كه بر قبر ضريح
تابع گفتهء حق باش جواد ار نه چه سود * عملت گرچه ز دنيا گذرى همچو مسيح
* *
باز بر سَرِ و جدم لطف اگر كند يارى * راه وصل حق گويم با بديع افكارى
راه العزيز آن نيست كت زنى به خود وصله * يا به صورت و يا سر يا كه جُلّ و افسارى
راه جُز شريعت نيست اى كه راه ميپوئى * وان عمل به قرآن است يا بُسنّت جارى
گر حقيقتى باشد در شريعت او پيدا است * ورنه لاف كمتر زن گر كه صدق ديندارى
پير چيست اى جاهل شيخ و پير تزوير است * چيست معنى مرشد جُز كه غدر و مكّارى
رهرو ار كه قصدت نيست همچو رهروان رفتند * طوسى و كلينىّ و مجلسىّ و انصارى
در كجاى قرآن است گر كه اهل قرآنى * يا كجاى اخبار است گر كه اهل اخبارى
امر كرده جاهل را دعوى انَ المُرشِد * يا ترا كه بنمائى پيروى ز عيّارى
خانقاه و بتخانه نزد ما بود يكسان * ذكرهاى نامروى شعبده است و سحّارى
جعفرى نبايد جُز جعفرش بود پيرى * ور نه گاو و خر را هم نيز هست بيطارى
گر بگفتهء جعفَر قائلى مجو بدعت * بدعت آن بود كز وى نارسيده خود آرى
ديدهات به حق بگشا مُرشدان خود بنگر * بدعت از سر و پايش مىكند نمودارى
تا يكى تو در خوابى و اين گروه صيّادان * مىبرند با تزوير خفتگان به بيدارى
غافل ايجواد از خويش اين زمان نبايد شد * با حَذَر ز رُوباهان باش تا كه هشيارى
بسى دنبال درويشى دويدند * به غير از خستگى چيزى نديدند