چو خستند و نديدند هيچ گفتند * كه آن پيشينيان ديدند و خفتند
بهر سابق بود اين ظنّ لا حق * كه گوى سبق را بُرد است سابق
بدينسان هر يكى بر غير مغرور * رود دائم بأمّيد اين ره دور
نميفهمد كه حق گوى سَبَق نيست * كه آن يك برد و ديگر مستحق نيست
نه اين همچون احُد يا بدر خاص است * كه اهلش خاص و وقتش اختصاص است
طريق حق كه تا روز قيام است * به روى هر كسى باز است و عام است
مگو گوى سَبَق بردند از پيش * نمانده در ميان جز نام درويش
تو آگه نيستى كاز پيش و از پس * بجُز نامى نديدند آنهمه كَس
تو مغرورى و گرنه از پس و پيش * نديدند از اثر جُز نام درويش
همه بر نام درويشى دويدند * به غير از خستگى چيزى نديدند
گروهى خود اسير نام كردند * گروهى نام او را دام كردند
فخر رازى كه خارج از زى شد * فخر رازى نگشته بد زىّ شد
پيش از آنى كه فخر رازى بود * بود سنّى و فخر رازى شد
آن غزالى كه گمرهى پيمود * نه كه از اوَلش غزالى بود
مولوى مولوى نبود اوّل * شد پس از آنكه لا يبالى بود
هَر درخت كهن كه بينى كج * تو مگو اين كهن چرا معوجّ
كج نگرديده در كهنسالى * بلكه در نونهاليش شد كج
هَر كه بر هر رهى كه رفت از پيش * تا به آخر كند همان را كيش
بر همان ميكنند رشد و نموّ * چون درختى كه كج بُدى از پيش