اگر شراب خورى جرعه فشان بر خاك * از آن گناه كه نفعى رسد به غير چه باك
بسوزان خرقه تقوى تو حافظ * كه گر آتش شوم در وى نگيرم
مطرب كجا است تا همه محصول علم را * در كار بانك بربط و آواز نى كنم
بعزم توبه سحر گفتم استخاره كنم * بهار توبهشكن ميرسد چه چاره كنم
سخن درست بگويم نميتوانم ديد * كه ميخورند حريفان و من نظاره كنم
منكه امروزم بهشت نقد حاصل مىشود * وعده فرداى زاهد را چرا باور كنم
سايهء طوبى و دلجوئى حور و لب حوض * بهواى سر كوى تو برفت از يادم
صحبت حور نخواهم كه بود عين قصور * با خيال تو اگر با دگرى پردازم
اين دو بيت را براى پير گفته و نظيرش هم در فصل بعد بيايد . ايضا :
تا فضل و عقل بينى بىمعرفتنشينى * يك نكتهات بگويم خود را مببين كه درستى
گر جان بتن به بينى مشغول كار او شو * هر قبلهء كه بينى بهتر ز خود پرستى
بيت اول دو احتمال دارد يكى آنكه مراد فضل ديدن باشد يعنى خودبينى و عجب دوم آنكه فضل و عقل را ديدن و پيروى كردن و اين معنى موافق است با مذاق عرفان چنانچه گفته : اوراق دفتر شوى .
جهل من و علم تو فلك را چه تفاوت * آنجا كه بصر نيست چه خوبى و چه زشتى
قدح بشر طادب گير زانكه تركيبش * ز كاسه سر جمشيد و بهمن است و قباد
كه آكهست كه كاوس و كى كجا رفتند * كه واقف است كه چون رفت تخت جم بر باد
ز حسرت لب شيرين هنوز مىبينم * كه لاله مىدمد از خون ديدهء فرهاد
از اين بيت بوى انكار ثواب و عقاب و معاد استشمام مىشود ، بدتر از اين ، اين بيت است :