از فحواى سخن پيداست كه نظر بزاهد خانقاهى ندارد زيرا كه اين مطالب اختصاص بزاهد خانقاهى ندارد .
ما و مى و زاهدان و تقوى * تا يار سر كدام دارد
زاهد غرور داشت سلامت نبرد راه * رند از سر نياز بدار السلام رفت
از من جدا مشو كه توأم نور ديدهء * آرام جان و مونس قلب رميدهء
منعم كنى ز عشق وى اى مفتى زمان * معذور دارمت كه تو او را نديدهء
بيا كه رونق اين كارخانه كم نشود * بزهد همچو توئى و بفسق همچو منى
زاهد پشيمان را ذوق باده خواهد كشت * عاقلا مكن كارى كآورد پشيمانى
پيش زاهد از رندى دم مزن كه نتوان گفت * با طبيب نامحرم حال درد پنهانى
من نخواهم كرد ترك لعل يار و جام مى * زاهدان معذور داريدم كه اينم مذهب است
من حالت زاهد را با خلق نخواهم گفت * اين قصه اگر گويم با چنك و رباب اولى
برو به كار خود اى واعظ اين چه فرياد است * مرا فتاده دل از كف ترا چه افتاده است
بكام تا رساند مرا لبش چون ناى * نصيحت همه عالم به گوش من باد اس
واعظان كاين جلوه در محراب و منبر ميكنند * چون بخلوت ميروند آن كار ديگر ميكنند
مشكلى دارم ز دانشمند مجلس باز پرس * توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر ميكنند
يا رب اين نودولتان را بر خر خودشان نشان