به پير ميكده گفتم كه چيست راه نجات * بخواست جامى و گفتا كه عيب پوشيدن
من اگر نيكم اگر بد تو برو خود را باش * كه گناه دگرى بر تو نخواهند نوشت
ما نگوئيم به دو ميل بناحق نكنيم * جامهء كس سيه و دلق خود ازرق نكنيم
عيب درويش و توانگر بكم و بيش بدست * كار بد مصلحت آنست كه مطللق نكنيم
گر بدى گفت حسودى و رفيقى رنجيد * گو تو خوش باش كه ما گوش باحمق نكنيم
پس بايد گفت خودش احمق است و ما گوش به حرف او نميكنيم :
دو نصيحت كنمت بشنو صد گنج ببر * از در عيش درآو بره عيب مپوى
مرا برندى و عشق آن فضول عيب كند * كه اعتراض بر اسرار علم غيب كند
يعنى آنكس كه از علم غيب و اسرار خلقت اطلاع ندارد كه ( بهر كس هر چه لايق بود دادند ) بر رندى من عيب مىكند و نميداند كه رندى من امر خلقتى است ، چنانچه گفته :
برو اى زاهد و بر دردكشان خرده مگير * كه ندادند جز اين تحفه بما روز الست
بد رندان مگو ايشيخ و هشدار * كه با حكم خدائى كينه دارى
چون مذهب او جبر است و همه چيز را معلق باراده ازلى مىكند الحاصل با اين همه كه خود از عيبگوئى مذمت كرده و عيبگو را فضول خوانده ، خود فضولى بسيار كرده اما آنچه دربارهء علم و زهد و تقوى و صلاح و عبادت گفته يكى همانست كه الان ذكر شد :