كاين همه ناز از غلام ترك و استر ميكنند * گوئيا باور نميداند روز داورى
كاين همه قلب و دغل در كار داور ميكنند * دور شو از برم اى واعظ و بيهوه مگوى
من نه آنم كه ديگر گوش بتزوير كنند * گرچه بر واعظ شهر اين سخن آسان نشود
تا ريا ورزد و سالوس مسلمان نشود * رندى آموز و كرم كن كه نه چندان هنر است
حيوانى كه ننوشد مى و انسان نشود * اسم اعظم بكند كار خود ايدل خوش باش
كه به تلبيس و حبل ديو مسلمان نشود * واعظ ما بوى حق نشنيد بشنو كاين سخن
در حضورش نيز ميگويم نه غيبت ميكنم
« حافظ هنوز مانند عوام معنى غيبت را نفهميده »
حديث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ * اگرچه صنعت بسيار در عبارت كرد
« و اما براى خانقاهيان اگرچه گذشت باز هم در اينجا طردا للباب مختصرى ذكر كنيم »
دلم ز صومعه بگرفت و خرقهء سالوس * كجا است دير مغان و شراب ناب كجا
ز رقيب ديو سيرت بخداى خود پناهم * مگر آن شهاب ثاقب مددى كند سهارا
حافظا مبخور و رندى كن و خوش باش ولى * دام تزوير مكن چون دگران قرآن را
ترسم آن قوم كه بر دردكشان ميخندند * در سر كار خرابات كنند ايمانرا