فداى پيرهن چاك ماهرويان باد * هزار جامه تقوى و خرقه پرهيز
بكوى مى فروشانش به جامى برنميگيرند * زهى سجاده تقوى كه يك ساغر نميارزد
من در جواب اين بيت گفتهام :
بكوى حق خريداران ببر سجاده تقوى * ببين هر سلكش از دنيا دو صد چندانه ميآرزد
چه داند مى فروش مست جز مستى و بدنامى * يقين در نزد او تقوى بيك ساغر نيمارزد
جهان را پر اگر سازى ز در و گوهر ناياب * برابر با كف كاهى به نزد خر نميارزد
باز در توهين هدى و عبادت و صلاح و علم و عقل و زهد گفته :
ما درس سحر بر سر ميخانه نهاديم * محصول دعا در ره جانانه نهاديم
آن بوسه كه زاهد ز پيش داد بما دست * از روى صفا بر لب پيمانه نهاديم
تسبيح و خرقه لذت هستى نبخشدت * همت در اين عمل طلب از مىفروش كن
بر هوشمند سلسله ننهاد دست عشق * خواهى كه ز لف يار كشى ترك هوش كن
ايكه از دفتر عقل آيت عشق آموزى * ترسم اين نكته بتحقيق ندانى دانست
توهم نشود كه در اينجا مراد عشق واقعى است زيرا كه در آخر گفته :
حافظ اين گوهر منظوم كه از طبع انگيخت * ز اثر تربيت آصف ثانى دانست
پس معلوم مىشود كه مراد عشق هنرى است يعنى عشق هنرى را اگر بى تعلم و بعقل خود بجوئى بوى نرسى .
صلاح كار كجا و من خراب كجا * سماع وعظ كجا نغمهء رباب كجا