هر آن كه فعل على عليه السلام كرد و قول او بگرفت * محب اوست نه شيرين زبان و دل چركين
به شعرِ حكمت و الفاظ پند ، غَرّه مشو * دل سياه چه پُرحكمت و چه پُر سِرگين
مگو كه اهل بِدَع هم خُداش حكمت داد * خدا نداده به سرقت ربوده اين بىدين
ز بهر فتنه نبُوْد ار خدا به عجل نداد * زبان نطق كه تا سامرى كند تفتين
همين بس است جواد آن كه اهل انصاف است * وگر نه آن چه بگويى نمىكند تمكين
* * *
دل مهجور به مويى بُوَد از درد نهان * مَكُنيدَش دگر آزار به شمشير زبان
شيشهء حوصلهء عاشقِ مهجور بسى * نازُكَستى به تأَنّى بِنَهيدَش به مكان
نونهال خط عمرش به يكى ريشه به پا است * با حذر رهگذران ! تا كه نيفتد به تكان
ساخت كار دل ديوانه وى سنگ فراق * سنگ ديگر مزنيدش به سر ، اى بىخردان !
گل گلزار حياتش ز غم آب وصال * خشك گرديده چرا رنج دهيدش به خَسان