عشق از آن روز كه با ما سر سودا بگذاشت * بُرد از ما سر و سامان و دل و سينه و جان
ديگر از ما چه توقع كند اين مردم دهر * ما نه در بند حياتيم چه در بند كَسان
بگذاريد مرا با سخن دوست همى * نصف عيش دل عاشق بُوَد از وصفِ بيان
ما ، زر و زيور دنيا به شما بخشيديم * پس ببخشيد به ما مسجد و اين آه و فغان
به جز از مدرسه و صحبت همكيش ، جواد * مَطَلَب تا رسَدَت وصل به معشوق جهان
* * *
دل اگر از هجر دوست مىكند افغان * چاره چه دارد كه جان سپرده به جانان
از پى جانان هر آن چه ناله كند دل * ناله نكرده است جز كه بر اثر جان
جان چو ز جانان جدا نشد به حقيقت * خواهش جانان جان يكيست نه اثنان
روح محبت به نزد مردم دانا * مايِز انسان بود ز فرقهء حيوان
روح حيات بشر كه جان شده نامش * حب به جانان بود كه تا شود انسان