قافيهء ( ش )
كجاست دوست نهم ديده بر قدمهايش * كجاست دوست كه سايم عذار بر پايش
كجاست دوست كه تا طلعت رخش بينم * كجاست دوست كه تا بشنوم سخنهايش
كجاست دوست كه تا جان كُنم به قربانش * كه روز و شب به دلم نيست جز تمنايش
طبيب حاذق ما كو كه تا مرضها را * شفا دهد به يكى نظره از نظرهايش
كجاست آن گل خندان كه از تبسم او * شود چه روز شب از لَمعه ثُنايايش
كجاست آن شه با صولتى كه جُمله شهان * ذليل درگه اويند و بنده آسايش
كجاست آن مه افلاك تا كه در شب تار * روان شوم به تجلاى نور سيمايش
كجاست نيّر اعظم بگو كه پشت مكن * به خلق ، تا كه عدو سوزد از شر رهايش
كجاست كوكب سخت سعيد گو به در آى * كه تا شقى بشود كور از تجلّايش
كجاست شمس ولايت كه تا ز پرتو او * هر آن چه شبپرّه هستى خزد به مأوايش