* * *
ندانم آن كه چرا شمس من بود مستور * مگر نه شمس بيايد دهد به عالم نور
سزد كه ناز كند بر من اين جماد و نبات * كه شمس من به حجاب است و شمس او به ظهور
به كوه و دشت عيان تابد آفتاب سما * وليك شمس حقيقت ز دوستان مهجور
بلى اگر چه ز شمس هدى چو شمس سما * همان افاضه اشراقيش بود منظور
ولى چه سان دل عاشق دهد قرار بخويش * كه از جمال دل آراى دوست باشد دور
چه سان به خويش دهد بار بىنواى فراق * كه لطف دوست به هر جا بصر ز ديدن كور
چه سان در آتش هجرش توان تحمل كرد * به محض آن كه در احسان وى بود مغمور
تمام عالم اگر نامهام كنى ندهم * بيك نظاره رؤيت تمام ملك دهور
گَرَم كه جنت فردوس بى رخ تو دهند * نخواهم همچه جنان و نه همچه حور و قصور
دل جواد بود زنده آن كه در روزى * رسد به وصل تو آنگَه چه باك مردن و گور
* * *