چه عجب گر همه شب تا به سحر بيدار است * هر كه بشناخت تو را خواب ز چشمش برميد
در فراق تو اگر كور شود ديده رواست * يا كه خون گر عوض اشك ز مژگان بچكيد
دل ما هيچ نگيرد زخود افغان و خروش * مگر آن گاه كه آواز خوشى از تو شنيد
اين سياهى كه به دل ريخت ز هجرت نرود * مگر از آب وصال تو شود باز سفيد
اين شب تار كه هجران تو بر ما بكشيد * نرود هيچ مگر گاه كه صبح تو دميد
عنقريب است ببينم كه رُخَت كرده طلوع * چه خوش آن روز وصال و چه خوش آن صبح اميد
همتى دار جواد آنكه به مطلب برسى * خنك آن كس كه تعب ديد به مطلب نرسيد
* * *
عشق را بين كه چه با عاشق مهجور كند * ديده روشَنَش از ديدن خود كور كند
عشق چندان بِرُبايَد دل عاشق تو دگر * مىنبيند به جز از دوست كه منظور كند
آن چنان جذبهء محبوب كند مجذوبش * كه در عسر به رويش همه ميسور كند