مخلصين تو ببينند تو را گاه به چشمان
حيف صد حيف كه نور تو ز ماها شده غايب * ز نظر بدر جمال تو شده مخفى و غارب
زين سبب روى نموده است به ما طعن اجانب * دشمنان از پى تَدسيس در احكام مراقب
بهر اين شرع مقدس نبُوَد طالب و راغب * همه احكام خدا گشته در انظار معايب
ظلم بر شيعهء بىصاحبِ تو گشته فراوان
تا به كى ماندهاى اندر پس اين پرده تو باقى * كى كند چشم رَمَد ديدهء ما با تو تلاقى
شيعيان تو ندارند دگر طاقت و طاقى * روحهاى همه بر لب برسيد است و تراقى
بِيْنِ ما گَر كه بينداخت زمان ، سنگِ فراقى * بين قلب دو نفر نيست دگر وفق و وفايى
نيست جاى عجب از گَلّهء بىصاحب و چوپان
شيعهاى نيست مگر منتظر و چشم به راهست * ديدهاى نيست مگر اين كه پُر از اشك و پُر آهست
روزگارِ همه از فرقت تو شام سياهست * مجلسِ عيش ز غيب تو مُنَقَّض و تباهست