صبرم از حد گذشت و شيشهء صبر * بشكست و بريخت پيمانه
گفت بيگانه شو ز غير و ببين * من كه گشتم ز خويش بيگانه
گفت كوبى اگر درى آخر * آيد از خانه صاحب خانه
بارها كوفتم در قائم * نشدم از غلام سرانه
گر بدانم رضاى او در چيست * از همان سو رَوَم شتابانه
عجب از آن كه مىزند درِ او * باز چشمش چو طير بر دانه
گِرد اهواء نفس حيرانست * همچنان گِرد شمع پروانه
با اميد وصال چون دوزى * دل به فرزند و مال و كاشانه
دل بكن فارغ از همه اغيار * تا نبينى به غير جانانه
وان عجبتر كه جاهلان دارند * شاه را جستجو به ويرانه
بر رياضات جهل دل بسته * مىنداند كه هست افسانه
آهى سوزان براى منتظران امام زمان (ع) (فارسى) — صفحة 99
مساهمون: الشيخ محمد جواد الخراساني
ص٩٩