مشركان نيز از قبيلهء بنى هاشم و بنى عبد المطلب وحشت داشتند و جرأت سوء قصد به پيامبر را نداشتند ؛ بنابراين تصميم گرفتند كه از هر قبيلهاى چند نفر باهم جمع شوند و باهم پيغمبر را بكشند . در آن صورت بنى هاشم با همهء قبايل عرب روبرو مىشد و نمىتوانست كارى انجام دهد .
خداوند در آن زمان به پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله دستور داد كه از مكه هجرت كند . على عليه السّلام جانفشانى كرد و جبّهء پيامبر صلّى اللّه عليه و آله را پوشيد ، سپس در جاى حضرت خوابيد . مشركان پيوسته مترصد پيامبر بودند و به گمان اينكه او پيامبر است بهسويش سنگريزه پرتاب مىكردند . حضرت على عليه السّلام در رختخواب مىغلتيد و باعث مىشد كه مشركان گمان كنند پيامبر در آنجا خوابيده است .
مشركان منتظر روشن شدن هوا بودند تا بتوانند كارشان را انجام دهند . نزديك صبح كه هوا كمى روشن شد ، ناگهان متوجه شدند حضرت على عليه السّلام آنجا خوابيده است . به ايشان گفتند : « چه آدم عجيبى هستى ! تو در خواب چنان مىغلتيدى كه ما خيال مىكرديم پيغمبر خوابيده است » و به حضرت توهين كردند . « 1 »
حضرت امير عليه السّلام با اينكه احتمال خطر وجود داشت ، اما چون براى سالم ماندن پيامبر جانش را فدا مىكرد ، بسيار خرسند بود و از شدت شوقش اين شعر را همانجا سرود :
وقيت بنفسي خير من وطىء الحصا * و من طاف بالبيت العتيق و بالحجر
رسول إله خاف ان يمكروا به * فنجّاه ذو الطّول الإله من المكر
و بات رسول اللّه في الغار آمنا * موقّى و في حفظ الإله و في ستر
و بتّ اراعيهم و لم يتهمونني * و قد وطّنت نفسي على القتل و الاسر « 2 »
هامش
( 1 ) . ر . ك : مستدرك حاكم نيشابورى ، ج 3 ، ص 3 و 4 .
( 2 ) . مستدرك حاكم نيشابورى ، ج 3 ، ص 4 .