آن مؤمنانى كه تو را پيروى كردهاند ، بال خود را فروگستر * و اگر تو را نافرمانى كردند ، بگو : " من از آنچه مىكنيد بيزارم " * و بر [ خداى ] عزيز مهربان توكل كن » .
به دنبال اين دستور ، پيغمبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله به على عليه السّلام فرمود كه طعامى فراهم كند و تمام بنى عبد المطلب را - كه در آن روز حدود چهل مرد بودند - دعوت كردند .
پس ازآنكه همه جمع شدند و غذا خوردند ، حضرت ايستاد و فرمود : « اى فرزندان عبد المطلب ، به خدا سوگند در تمام عرب كسى را نمىشناسم كه هديهاى گرانبهاتر از آنچه من آوردم ، براى شما آورده باشد . من براى شما خير دنيا و آخرت را به ارمغان آوردهام و خداوند به من دستور داده است كه شما را به سوى او بخوانم .
پس هريك از شما براى كمك و همراهى من پيش قدم شود ، او را برادر ، وصى و جانشين خود قرار مىدهم » .
همه لب فروبستند ، ولى على عليه السّلام - كه دوازده يا سيزده سال بيشتر سن نداشت - برخاست و گفت : « اى فرستادهء خدا ، من حاضرم ياورتان شوم » .
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله سخنش را تكرار كرد و باز مولا على عليه السّلام گفت : « من حاضرم » . در مرتبهء سوم ، حضرت شانهء او را گرفت و به خويشاوندانش گفت : « على ، برادر من ، وصى من و جانشين من در ميان شماست ، پس به سخنانش گوش دهيد و از او اطاعت كنيد » .
همه خنيدند و سخن پيامبر را مسخره كردند . ابو لهب رو كرد به ابو طالب و گفت :
« ايشان پسرت را امير بر تو قرار داد و در آينده بايد از پسرت شنوايى داشته باشى و از او اطاعت كنى » « 1 » .
هامش
( 1 ) . تاريخ طبرى ، ج 2 ، ص 63 .