شخصيتهاى بزرگ قريش بود كه در شرق و غرب تجارت مىكرد . او در يكى از سفرهايش به مدينه در خانهء يكى از افراد طايفهء بنى الخزرج - كه به بنو النجار معروف بودند - ساكن شد و در آن سفر به دختر زيد بن على - كه از شخصيتهاى بزرگ اين طائفه بود - اظهار رغبت كرد . زيد بن على دخترش را به هاشم داد ، ولى شرط كرد كه هنگام وضع حمل دخترش را به خانهء آنها ببرد . هاشم نيز به قول خود وفا كرد و زمانى كه همسرش حامله شد او را به خانهء پدرش در مدينه برد . هاشم همسرش را در خانهء پدرش گذاشت خودش به شام سفر كرد و در آن سفر فوت كرد .
فرزند هاشم در مدينه به دنيا آمد و او را عامر نامگذارى كردند . روزى يكى از بزرگان مكه از مدينه عبور مىكرد كه عامر را در حال بازى رزمى ديد . از او پرسيد :
« تو كيستى ؟ » عامر گفت : « من فرزند هاشم ، رئيس قريش ، هستم » .
آن مرد پس از بازگشت به مكه نزد « مطّلب » ، عموى عامر ، رفت و گفت : « چرا پسر برادرت را در مدينه رها كردى ؟ »
مطّلب هنگامى كه اين سخن را شنيد ، به همراه هشتاد نفر از بزرگان قريش نزد جد مادرى عامر رفت و از او درخواست كرد كه آن كودك را تحويل دهد .
مطّلب كودك را تحويل گرفت و با خودش به مكه برد . هنگام ورود به مكه ، مردم گمان كردند كه مطّلب غلام خريده است و به يكديگر گفتند : « مطّلب به همراه عبدش آمد » .
از آن پس مردم عامر را - كه فرزند هاشم بود - با لقب « عبد المطلب » مىشناختند .
عبد المطلب دوازده پسر و پنج دختر داشت كه عبد اللّه ، پدر حضرت رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله ، كوچكترين پسر او بود و از طرفى پيامبر صلّى اللّه عليه و آله هنگام فراخوانى خويشاوندانش به اسلام ، 43 ساله بود ؛ بنابراين چگونه ممكن است در اين همه مدت تعداد فرزندان عبد المطلب به چهل نفر نرسيده باشد .
پرتو ولايت (فارسى) — صفحة 191
مساهمون: الشيخ محمد هادي معرفة
ص١٩١