همينكه بشنوند آنچه را كه بر پيامبر نازل گشته ، مىبينى ديدگانشان [ از شدت شوق ووجد درونى ] لبريز از أشك گردد ، زيرا حق را دريافتهاند » .
آرى ، كساني كه حق ستيزند در برابر آن ايستادگى مىكنند :
« لَقَدْ جِئْناكُمْ بِالْحَقِّ وَلكِنَّ أَكْثَرَكُمْ لِلْحَقِّ كارِهُونَ
« 1 » ؛ ما آنچه كه آورديم حقيقت آشكارى است ، ولى بيشتر شما حق را خوش نداريد » .
« وَجَحَدُوا بِها وَاسْتَيْقَنَتْها أَنْفُسُهُمْ ظُلْماً وَعُلُوًّا
« 2 » ؛ گرچه [ با زبان ] آن را انكار نموده ، ولى در دل آن را شناخته ، باور داشتهاند واين انكار ناشى از حالت ظلم واستكبار آنان است » . لذا طبق منطق قرآن ، همواره حق آشكار است وباطل خودنما وبراي پذيرفتن حق دليلي جز فطرت وحجتي جز خرد حاجتي نيست . براي حقجويان وحقيقتپويان دليلي روشنتر از بيان خود حق نمىباشد وبه حجّت وبرهان نياز ندارد ، زيرا حق ، خود آشكار است وفطرت پاك آن را پذيرا است .
امام صادق عليه السّلام در اين زمينه مىفرمايد : « سنّت الهى بر آن جارى است كه هرگز حق با باطل اشتباه نگردد وهيچ حقي به صورت باطل جلوه ننمايد وهيچ باطلى بهصورت حق نمود نكند » . يعنى حق خود جلوهگر است وجاى شبهه نمىگذارد .
آنگاه فرمود : « ولو لم يجعل هذا هكذا ما عرف حقّ من باطل » « 3 » . يعنى اگر چنين نبود كه همواره حق خودنما باشد واز باطل خود را جدا سازد ، هرگز راهى براي شناخت حق از باطل وجود نداشت . بدين معنا كه شناخت حق وجدا ساختن آن از باطل يك أمر فطرى وبديهي است وگرنه معيارى براي جدايى حق از باطل وجود نداشت . اين يك أصل است كه پايههاى تمامى شناختها بر آن استوار است ؛ از جمله ، شرايع وپيامهاى آسمانى كه بر دست پيامبران عرضه مىشود ، حقايق آشكارى است كه فطرت پاك ، آن را پذيرا مىباشد .
در قرآن آنجا كه از « تحدّى » و « اعجاز » سخن به ميان مىآيد ، با جملهء
« وَإِنْ كُنْتُمْ فِي رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِهِ »
« 4 » آغاز مىشود . همچنين آيات ديگر
هامش
( 1 ) زخرف 43 : 78 .
( 2 ) نمل 27 : 14 .
( 3 ) برقى ، محاسن ؛ كتاب مصابيح الظلم ؛ ج 1 ، ص 432 ، شمارهء 998 / 400 .
( 4 ) بقره 2 : 23 .