اصطلاحا در تعريف آن گفتهاند : « ما لا ينبئ ظاهره عن مراده ؛ آنچه ظاهر آن مراد واقعىاش را ارائه ندهد » . نارسايى لفظ يا عمل موجب گردد كه حقيقت وواقع آن آشكار نباشد .
اين تعريف خود نارسا است ، زيرا شامل مبهمات نيز مىگردد كه نياز به تفسير دارند نه تأويل . متشابه بايد علاوة بر نارسايى وابهام ، مايهء شبهه واشتباه نيز باشد .
لذا راغب أصفهاني - در تعريف متشابه - بهتر گفته است :
« والمتشابه من القرآن ما أشكل تفسيره لمشابهته بغيره ؛ متشابهات قرآن آن باشد كه تفسير آن مشكل آيد ، زيرا نمود آنچه هست را ندارد وبه چيز ديگر شباهت دارد » . لذا در مورد قرآن ، آن چيز ديگر جز ضلالت وگمراهى نباشد
« فَما ذا بَعْدَ الْحَقِّ إِلَّا الضَّلالُ »
« 1 » . پس كلام حق ( قرآن كريم ) هرگاه نمودى جز حق داشته باشد وبه باطل همىماند ، آن را متشابه گويند .
طبق اين تعريف ، تشابه - در آيات متشابهه - تشابه حق وباطل است كه سخن حقگونهء خداوند ، باطلگونه جلوهگر شود .
ازاينرو ، تشابه علاوة بر آنكه بر چهرهء لفظ يا عمل ، پردهاى از ابهام مىافكند ، موجب شبهه نيز مىباشد . بدين ترتيب هر متشابهى هم به تفسير نياز دارد كه رفع ابهام كند وهم به تأويل نياز دارد تا دفع شبهه كند . لذا تأويل نوعي تفسير است كه علاوة بر رفع ابهام ، دفع شبهه نيز مىكند . بنابراين مورد تأويل نسبت به تفسير ، اخصّ مطلق است . هر كجا تأويل باشد ، تفسير نيز هست . تفسير در مورد مبهمات است كه در محكم ومتشابه هر دو وجود دارد وتأويل صرفا در متشابه است كه هم ابهام وهم تشابه دارد .
تفسير وتأويل
در تعريف تفسير گفتهاند : « التفسير ، كشف القناع عن اللفظ المشكل ؛ تفسير ، بر گرفتن نقاب از چهرهء ألفاظ مشكله است » .
تفسير آنگاه است كه هالهاى از ابهام لفظ را فرا گرفته ، پوششى بر معنا افكنده
هامش
( 1 ) يونس 10 : 32