به دو گفت يزدان كه اى خوبكار * نگر تا چه ديدى به من برشمار
چنين گفت پس مردِ پاكيزه دين * بدارندهء آسمان و زمين
كه ديدم بسى را خداوند مال * روانها به دوزخ ميان وَبال
چو از نعمت او نكردند شكر * بَرِ اهرمن گفت بايست عُذر
بديدم بسى خلق بىسيموزر * شبوروز در خدمت دادگر
به خشنودىِ آنچه ديدش ز رَبّ * نياسود از شكر او روزوشب
روانِ ورا در بهشتِ بَرين * بديدم بهجايى كه بُد مهترين
بسى را بديدم توانگر به مال * و ليكن ز فرزند درويش حال
چو ديدم كه منزلگهش دوزخست * دلم از غم او پر از آفتست
بسى مرد درويش ديدم ز عام * ز فرزند همواره دل شادكام
چو ديدم روانش ميان بهشت * دل و جانم از مِهر او شاد گشت
[ تمثيل درخت هفت شاخ و پيشگويىهاى يزدان براى زرتشت ]
بديدم درختى بَر و شاخ هفت * كه هر جايگاهى ازو سايه رفت
يكى شاخِ زرين و ديگر ز سيم * سه ديگر برنج و ز دُرّ يتيم
چهارم ز روى همه شاخِ اوى * و پنجم ز ارزيز بودش بر وى
ششم شاخ بودش ز پولادِ سخت * چو هفتم ازو بود آهن گُمِخت
چنين گفت زرتشت را دادگر * كه اى مردِ باهوش و عقل و بَصَر
درختى كه ديدى تو با هفت شاخ * نهاده جهانست پيشت فراخ
بُوَد هفت ره شورش اندر جهان * ز نيكوبدِ گردشِ آسمان
پس آن شاخ زرين كه ديدى همى * بود آنكه زى ما رسيدى همى
ز من دين پذيرى و پيغامِ من * رسانى يكايك بدان انجمن
بود شاخ سيم آنكه شاه زمين * پذيرد ز تو پاك و پاكيزه دين
گسسته شود جرم ديو پليد * شوندش به زيرزمين ناپديد
ز تن خود چو بينند بىكالبد * نهانى كنندش همه كار بد
ابى كالبد لشكر خويشتن * چو بيند غريوان شود اهرمن
نه پرهيز دارند در دين پاك * ازين آب و هم آتش و باد و خاك