زردشت دين آورد و براى رواج بخشيدن دين و بىگمان كردن گشتاسپ و فرزندان ( وى ، تا ) به دين ايزدان ايستند ، بس چيز به آشكارگى نمود و كرد ، گشتاسپ ( اين آتش را ) به كوه ريوند ، كه ( آن را ) پشتهء گشتاسپان خوانند ، به دادگاه نشانيد . اين هرسه آذر آتش بهراماند و همه را تن همان آتش گيتى است . . . » ( و نيز نگاه كنيد به : يادداشت 6 فرگرد دوم ) .
شرح
( 36 ) . ضحاك ، پهلوى :g ? ahadza، اوستا :ak ? ahad - i ? za، فارسى : اژدها و ضحاك . جزء نخستين واژهء اوستايى به معناى افعى و اژدها است و جزء دوم نام خاص است . در اوستا ، اژىدهاك اژدهايى است سه كله ، سه پوزه و شش چشم كه مىخواهد جهان را از مردمان تهى كند . و ظاهرا تا حدى اين كار را نيز انجام مىدهد و بر زمين چيره مىشود . اما فريدون سرانجام بر او مىشورد ، با وى نبرد مىكند و از ميانش برمىدارد ( يشت 5 / 33 - 35 ) .
اژىدهاك با آذرهرمزد آفريده نيز در به دست آوردن فرّه مىجنگد و در آن نبرد نيز شكست مىخورد . آنچه مسلم است اين است كه از اژىدهاك در اوستا به عنوان شاه ذكرى نرفته است . بلكه از او به عنوان اژدهايى كه به نابود كردن مردم و آنچه بر زمين است سخن به ميان آمده و به عنوان قوىترين دروغى كه اهريمن بر ضد جهان مادى آفريده ياد شده است ( همان ) . البته اين اژدهاى اوستايى قادر است مانند مردم ايزدان را نيايش كند ، براى آنها بسيارى اسب و گاو و گوسفند قربانى كند و از ايشان پيروزى در نبرد را بخواهد ، ولى در اوستاى موجود سخنى از نشستن او بهجاى جمشيد نيست و حتى سخنى از اين نيست كه او فرمانرواى جهان بوده و فريدون سلطنت را از دست او به درآورده است .
مىتوان گمان برد كه ضحاك در اوستا دقيقا اژدهاى مخوفى است كه مانند برابر خود در وداها ، ويشوه روپهء) ap ? urav ? siv (سه سر ، گاوها را مىدزدد و شاهان و پهلوانان با اين اژدهاكشى كار ويژهء خود ، يعنى بركت بخشى را انجام مىدهند .
اما در ادبيات پهلوى او مردى است تازى كه به ايران مىتازد ، بر جمشيد فائق مىشود و پس از يك هزار سال سلطنت بد ، سرانجام از فريدون شكست مىخورد و به دست وى در كوه دنباوند ( دماوند ) زندانى مىشود و در پايان جهان از بند رها مىگردد و به نابودى جهان دست مىبرد و آنگاه ، كرشاسب او را از ميان برمىدارد . او در ادبيات پهلوى داراى لقبpsaraw ? eb، بيوراسب ، مىشود ، به معناى دارندهء ده هزار اسب . نكتهء جالبتوجه دربارهء ضحاك در ادبيات پهلوى و فارسى اين است كه او پس از سلطنت دراز خود ، در زندان دماوند ، در واقع عمرى تا پايان جهان مىيابد و اين امر او را پرعمرترين فرد در اساطير ما مىسازد . به گفتهء استاد بهار :
آيا اين امر ، به بيانى ديگر ، گوياى پوچى و بيهودگى ابديت زندگى براى انسان نيست ؟
در نوشتههاى پارسى و عربى ما گاه با ضحاكى ديگر نيز روبرو مىشويم كه از او در شاهنامه خبرى نيست .
اين ضحاكى است كه با رسيدن به فرمانروايى و از ميان برداشتن جمشيد ، خانهها را از مالكان آنها بازمىستاند و ظاهرا اموال و زنان را نيز از آن عموم مىشمارد ( آثار الباقيه ، ص 293 ) .
محتملا مىتوان انگاشت كه از دورهء ادبيات پهلوى ، شخصيت كهن نيم اسطورهاى - نيم تاريخى ديگرى با شخصيت اژدهاگونهء ضحاك ، كه همه اساطيرى است ، درمىآميزد و ضحاكى ماردوش - بازماندهء اژىدهاك سه سر - و پادشاه پديد مىآيد . ممكن است آن شخصيت شاهانه كه خواسته و زن را از آن همه مىشمارد ، معرف قيام مردم بومى ايران برضد اشرافيت آريايى باشد كه در اساطير بهصورت قيام شاه بيگانه درآمده است .
پژوهشى در اساطير ايران ، ص 190 - 191 ، يادداشت 7