تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كتاب التنوير (فارسى) — صفحة 63

مساهمون:

ص٦٣
ويست از كوشت ، و دراز دنبه بماند ، آنكاه بود كه آن ترى سپيد كردد و آن را : « شحمى » خوانند ، و بود كه زرد بود و آن را « عسلى » خوانند ، و بود كه سياه شود ، و آن را : « عصرى » خوانند . و اندر آن ترى جيزهائى زايد سخت كوناكون كه بذان ترى نماند چون چيذهء ناخن ، و ريزهء موى ، و استخوان ، و پاره‌هاء ركو ، و كج ، و انگشت و آنجه بوى ماند ، و جون كفاينذه آيد آن چيزها از وى بيرون آيد .

بلخى

ريشى بود كستريذه اندر كوشت ، و دور فرو نبود و جون بخت سرها بسيار بديذ آيد كه ريم آمذن كيرد از وى .

طاعون

آماسها و دميذكيها بود كه بيرون آيد با تبش و سوزش ، سخت از اندازه فزون ، كرد وى كبود كردد ، يا سياه ، و با وى سباب و خفقان بود .

اكله

يعنى : خوره ، ريشى است كه بديذ آيد و كوشت را خوردن كيرد .

آلى

بيمارى بود كه اندام سرخ شود جون آتش .

متشابه

بيمارى بود . متشابه آن بود كه اندر اندام متشابه بود ،

انحلال فرد

بيماريها بود كه از بيرون آيد جون بريذن و بشكستن اندام .

تفرق و الاتصال

هم از بيرون بود ، و هم از اندرون جون : كوفتكى و دريذكى ، و آنجه بوى ماند .