جدرى
آبله بود ، و وى ريشها بود كه به همه تن برآيد سپس از آنك تبى گرفته بود دايم و بر آب شود ، و باز آن آب ريم كيرد ، و باز خشك شود ، و فرو ريزد .
حصبه
مانند وى است جز آنك ريم نكند و خشك شود و فرو ريزد .
تب وبائى
آن بود كه از هوا خيزد ، كه آن معروفست بنزديك خداوندان طبائع .
نضج
چيره شدن طبيعة بود بر بيمارى تا بپزندش .
بحران
تهى شدن است كه بيمار را افتد يكايك نشان يافتكى يا بقى يا به شكم آمذن يا از بينى خون آمذن ، يا خوى آمذن ، يا كميز فروذ آمذن ، و كروهى از وى « بحران بستوذه » بود ، و كروهى نابستوده .
رسوب
جيزى است كه بديذ آيد اندر آبگير يا سپيذ يا زرد ، يا سرخ ، يا سياه .
و اكر بسر كميز بر بوذ « طلقى » كويند . و اكر ميانه بود : « متعلق » كويند و اكر در بن بود : « رسوب » گويند .
تفسره
كميز بود
براز
حدث .
ناقه
آن بود كه از بيمارى بيرون آمذه بود ، و نيز نيروش نمانده بود .