چهبسا مقدم آن ، تنها يك قضيه شرطيه باشد و هكذا يك قضيه شرطيه متصله ، كه چه بسا از چندين قضيه سر در مىآورد ؛ حال از كجا تشخيص دهيم كه اين مجموعه يك قضيه است يا چند قضيه ؟ راهش اينست كه اگر در كل اين قضايا يك حكم به اتصال يا انفصال هست ، يك قضيه است و الّا چند قضيه است پس در اين گونه موارد خيلى دقت لازم دارد تا كل قضيه را انسان دريافت كند و تا بتواند در استدلال و حجت عليه ديگرى احتجاج كند و يا از احتجاج ديگرى جواب گويد .
تنبيه دوّم : منحرفات
تنبيه دوّم پيرامون منحرفات است . توضيح اينكه : همانطورى كه يك قضيه داراى اجزاء اصليه و اركان مىباشد ( كه در حمليه ، موضوع و محمول و در شرطيه مقدم و تالى ركنيت دارند ) هكذا قضيه داراى اجزاء فرعيهاى نيز هست كه تاروپود قضايا را آنها تشكيل مىدهند ، از قبيل رابطه ، كه اگر نباشد نسبت طرفين دانسته نمىشود و قضيه تشكيل نمىگردد و از قبيل حرف سلب كه گاهى براى سلب رابطه به كار مىرود ، چنان كه رابط و ادات ربط براى ايجاد رابطه به كار مىروند و از قبيل جهت كه در قضاياى حمليه به كار رفته و جهت حمل و نسبت را مشخص مىسازد كه آيا ضرورى است ؟ يا دائمى ؟ يا فعلى ؟ و . . . و از قبيل سور قضيه كه كميت افراد موضوع را بيان مىكند كه آيا حكم از آن جميع افراد موضوع است يا بعض آنها ؟ و از قبيل ادوات شرط وفاء جزائيه و « امّا » و « او » ، كه تاروپود قضاياى شرطيه را تشكيل مىدهند و . . .
حال همانگونه كه نسبت به اجزاء اصليه گاهى استعمال ، يك استعمال منطقى و طبيعى است ؛ يعنى موضوع كه بالطبع بر محمول مقدم است در جايگاه طبيعى خود واقع شده و محمول هم كذلك و مقدم و تالى نيز همچنين ، اين گونه قضيه را « مستقيمه » مىناميم ولى گاهى استعمال ، يك استعمال طبيعى و منطقى نيست بلكه بر خلاف آن است ، مثلا محمول بر موضوع مقدم شده است ، چنين قضيهاى را منحرفه گويند . و نيز نسبت به اجزاء غير اصليه هم گاهى هر جزئى در موطن و موضع اصلى خود قرار دارد و هركدام به انجام وظيفهء اصلى خويش اشتغال دارند چنين قضيهاى را من جميع الجهات مستقيمه گويند . ولى گاهى بعضى از اين اجزاء از موطن اصلى خويش خارج شده و بر خلاف وضع طبيعى و منطقى خود در كلام ، واقع شدهاند چنين قضيهاى را « منحرفه » گويند يعنى از مجراى طبيعىاش خارج شده و بحث ما در اين رابطه است مثلا جاى