موجودى از آن مستثنى نيست و هيچ موجودى خالى نيست از اينكه يا علت است ( مثل واجب الوجود كه علت همه علتهاست و ساير علل در طول يكديگر ) و يا معلول است ، و ارتفاع نشايد . آرى اجتماع شايد ؛ يعنى : ممكن است شى واحدى هم علت باشد و هم معلول ، منتهى از دو زاويه ( تا دورى هم نباشد ) يعنى علت براى چيزى و معلول براى چيز ديگرى .
فايدهء مانعة الخلو سالبه : اين قضيه در مواردى استعمال دارد كه كسى توهم مىكند :
ارتفاع ، محال است و واقع ، از احد الامرين خالى نيست ؛ ما براى دفع توهم او كه خيال انحصار دارد از قضيه سالبه مذكور استفاده مىكنيم . مثلا كسى بر اين باور است كه انسانها منحصر در دو دسته هستند : 1 - عاقل بىدين ، 2 - متدين بىعقل ؛ و واقع خالى از آن دو نيست ؛ ما اين حصر را شكسته و مىگوييم : البته چنين نيست كه انسان يا عاقل بىدين باشد ، يا متدين بىعقل ؛ بلكه واقع چهار حالت دارد نه دو حالت : 1 - عدهاى هم متدين و هم عاقل هستند ، 2 - عدهاى نه متدين و نه عاقلاند ، 3 - عدهاى عاقل ولى بىدين هستند ، 4 - عدهاى متدين ولى بىعقل هستند .
تنبيهات
قضيه هرچند بسيطتر و اجزاء آن كمتر باشد ، تشخيص اينكه يك قضيه است يا بيشتر ، آسانتر است و در حمليات اين تشخيص آسان است . ولى هرچه مركبتر و پيچيدهتر و اجزاء آن مفصلتر باشد تشخيص دشوار است و گاهى اين امر بر انسان مبتدى و بلكه متوسط دشوار مىشود كه آيا واقعا اين يك قضيه است و يا چند قضيه ؟
همچنين نوع مؤلفين كه در علوم عقلى و استدلالى مطلبى مىنويسند در همهء موارد استدلال ، فنى بحث نكرده و قواعد منطقى را به صورت واضح و صريح عملى نمىكنند ، مثلا حرف سلب را كه براى سلب ربط است گاهى در ربط سلب به كار مىگيرند ( كه از آن به قضاياى معدوله تعبير مىشود ) يا مثلا سور قضيه را كه بايد اول قضيه باشد در وسط و همراه محمول مىآورند و قضيه را از روش طبيعى آن منحرف مىكنند و يا گاهى قضيهاى در واقع شرطيه است ولى در ظاهر ادات شرط را نمىآورند و در ظاهر قضيه مرتكب تحريف مىشوند ؛ در چنين مواردى درك مطلب و هدايت شدن به نحوهء استدلال براى مبتدى جدا دشوار است . ما برآنيم كه در اين بخش نكاتى را به عنوان تنبيهات عرضه كنيم تا مبتدى را در رسيدن به واقع و شناخت اينكه در كجا ، يك قضيه