تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح منطق مظفر (فارسى) — صفحة 268

مساهمون:

ص٢٦٨
و هو هويّت مطرح است . و گرنه موجب علم و معرفت به معرّف نمىشود ؛ منتها حمل اولى ذاتى در ذات و ذاتيات و حدّ تام و حمل شايع صناعى در حدّ ناقص و رسم تام و ناقص است در حالىكه مباين بر مباين نه به حمل مفهومى و نه مصداقى قابل حمل نيست ، بلكه قابل سلب است . از اين‌رو قطعا اغراض تعريف را تبيين نمىكند ، پس شرط اوّل اين شد كه ميان دو مفهوم كلّى معرّف و معرّف در مصداق خارجى از نسب اربع تساوى كلّ باشد .

شرط دوم : معرّف بايد از لحاظ معنى و مفهوم و صورت ذهنى در نزد مخاطب ، يعنى خواننده و شنونده و بيننده به مراتب اجلى و اظهر و اعرف از معرّف باشد

تا بتوان از علم به معرّف علم به معرّف حاصل كرد و ان را شناخت ؛ اگر هردو مساوى يا معرّف اخفى باشد ، غرض از تعريف حاصل نمىشود و تعريف لغو است ؛ مثلا مخاطب شما معناى حيوان ناطق را به تفصيل مىداند . ولى از ويژگى انسان سؤال مىكند ، در جواب بايد بگوييد : « حيوان ناطق » و اگر آن نيز ابهام دارد بايد توضيح و تفصيلش دهيد تا بالاخره مطلب به بديهيات تصورى منتهى شود و در بيان حدّ تام اين معنا به تفصيل گذشت . متفرّع بر اين شرط ، تعريف به دو امر ، باطل است : 1 . تعريف يك ماهيّت به چيزى كه با اين ماهيّت از حيث ظهور و خفاء مفهومى مساوى است ، يعنى مخاطب به همان اندازه كه از معرّف يك تصوّر اجمالى دارد به همان نسبت هم از معرّف تصوّر اجمالى دارد و هيچ كدام از ديگرى اجلى و اعرف نيستند ، در اين‌جا يكى از آن دو را معرّف ديگرى قرار دادن غلط است ؛ به دو دليل اول اين‌كه چون ترجيح بلامرجح است و دوم اين‌كه چون هيچ كدام از اهداف تعريف را تعيين نمىكند ، پس لغو است ، مثال : در تعريف سواد بگوييم : « السواد ضد البياض » ، كسى را رسد كه عكس كند و بگويد : « البياض ضد السواد » چه فرقى دارد ؟ نه سواد از بياض اعرف و اظهر است و نه بالعكس بلكه هردو به يك اندازه در نزد مخاطب ظهور يا خفاء دارند . يا مثلا در تعريف حركت و سكون بگوييم : « الحركة ضد السكون و السكون ضد الحركة » ؛ كه باز هم هيچ كدام به معرّف بودن از ديگرى اولويّت ندارد بلكه حركت و سكون هردو از لحاظ مفهوم در نزد مخاطب يك حالت دارند و يكى اجلى از ديگرى