دارند و « كلّ انسان ضاحك » و « كل ضاحك انسان » .
و نكتهء اخير اينكه دلالت رسم تام يا ناقص بر آن ماهيّت مورد تعريف ، هميشه بالالتزام است نه بالتضمّن يا بالمطابقه .
نكته : در شرح شمسيه ص 62 مىخوانيم :
لا يقال هيهنا اقسام اخروهى التعريف بالعرض العام مع الفصل او مع الخاصه او بالفصل مع الخاصه ( سه نوع شد ) لانا نقول : انما لم يعتبروا هذه الاقسام لان الغرض من التعريف اما التمييز او الاطلاع على الذاتيات و العرض العام لا يفيد شيئا منهما فلا فائدة في ضمه مع الفصل او الخاصه و امّا المركب من الفصل او الخاصة فالفصل فيه يفيد التمييز و الاطلاع على الذاتيات فلا حاجة الى ضم الخاصة اليه و ان كانت مفيدة للتميز لان الفصل افاده مع شيئى آخر .
انارة
تابهحال با اهميّت تعريف و نقش منطق در آن و تعريف معرّف و تقسيم آن آشنا شديم . اينك در مطلب پنجم ، بحث بسيار قابل توجّهى داريم و آن اينكه : اصل در تعريف كدام است ؟ از حيث درجهبندى ، چهار نوع تعريف به چه ترتيبى قرار دارند ؟
مهمترين آنها كدام است ؟ و آيا تعريف حدّى ممكن است يا مستحيل يا مستصعب ؟
علّت چيست ؟ تعريفهايى كه در كتب انجام مىگيرد از كدام نوع است ؟
اين مطلب را در طى چند سؤال و جواب عرضه مىكنيم ، باشد كه حقيقت روشن گردد تا پيروى شود كه الحق احق ان يتبع .
سؤال اوّل : كاملترين تعريف از يك ماهيّت كدام است ؟
جواب ، مقدّمه : مقصود اصلى از تعريف دو چيز است :
1 . شناخت كامل يك ماهيّت تا اينكه يك تصوير كامل و روشنى از آن در ذهن داشته باشيم ، و تعريف آينهء تمامنماى معرّف باشد .
2 . تمييز يك ماهيّت از جميع ماهيات ديگر از نوع تمييز تام و كامل ، بهگونهاى كه هيچ ماهيّت ديگر با آن در اين جهات شركت نداشته باشد با حفظ اين مقدّمه :
كاملترين تعريف حدّ تام است ؛ زيرا كه هردو غرض اصلى را تأمين مىكند ، يعنى هم ما را با كنه و حقيقت يك شيئى آشنا مىسازد و هم آن شىء را از جميع اشياء ديگر ممتاز مىسازد و امّا اقسام ديگر تعريف اين نقش را ندارند و تنها هدف دوم را تأمين