نامية و غاذية و مولده - حسّاس متحرّك بالارادة ناطق .
و خلاصه به قدرى بايد ادامه بدهيد تا به يك سلسله مفاهيم تصوّرى بديهى منتهى شود كه بىنياز از تعريف بلكه غيرقابل تعريف باشند ؛ از قبيل مفهوم وجود ، شىء و . . . و تا به بديهيات ختم نشود ، سؤال از ذهن مخاطب دور نمىشود و او از حقيقت و ماهيّت انسان آگاه نمىشود .
قوله و قد ظهر :
چهار نكته از مطالب مذكور دانسته مىشود :
الف : جنس قريب و فصل قريب در حقيقت جامع جميع ذاتيات هستند و همهء ذاتيات در آن دو منطوى و درهم پيچيده شده ، زيرا كه فصل قريب ، همان جزء مختص ماهيّت است و جنس قريب هم كه محتوى تمام اجناس متوسط و بعيد است و بر همين اساس ، نام اين تعريف را حدّ تام گويند ، چون از حيث دلالت بر ماهيّت تام كامل است و كمبودى ندارد .
ب : از حيث معنا و مفهوم ذهنى تفاوتى ميان حدّ تام مطول با حدّ تام مختصر نيست ، يعنى تنها حيوان ناطق بگوييم و يا جوهر ذات الابعاد الثلاثه ، ذو نفس نامية و غاذية و مولده ، حسّاس متحرّك بالاراده ، مدرك للكليّات بگوييم اين عبارت مفصّل همان عبارت مختصر را تداعى مىكند منتها فرقشان به اجمال و تفصيل و ملخص و مطول بودن است و مكرّر اشاره شده كه اگر حيوان بودن ، نامى بودن ، جسم بودن ، براى سائل معنا و ماهيّت روشنى دارد اين عبارت طولانى و بدون دليل خواهد بود و زيادى محسوب مىشود و اگر در آن مراحل هم اجمال و ابهام وجود داشته باشد ، اين طول دادن واجب و ضرورى به نظر مىرسد نه زائد و غير ضرورى .
ج : هر حدّ تامى از لحاظ معنا و مفهوم با محدود و معرّف خود تساوى دارد .
يعنى ، مثلا حيوان ناطق مساوى است با انسان و انسان از حيث معنى مساوى است با حيوان ناطق و شبيه مترادفها است منتها در مترادفها دو لفظ و يك معناى ثالث است و هردو بر آن دلالت دارد و در ما نحن فيه ، يك لفظ و يك معنى است كه از آن معناى واحد نيز با لفظى تعبير مىشود كه با خود اسم متّحد المعنى است و البتّه هر دو چيزى كه از نظر مضمون متّحد باشند و به حمل اولى ذاتى بر يكديگر حمل شدند ، حتما از نظر مصداق هم متّحد خواهند بود و هر حكمى كه براى خود اسم ، مثلا كلمهء انسان
شرح منطق مظفر (فارسى) — صفحة 250
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص٢٥٠