تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح منطق مظفر (فارسى) — صفحة 217

مساهمون:

ص٢١٧
دو قسم عرض مفارق و آن اين‌كه مفارق يا دائم است يا موقّت . الف - مفارق موقّت آن عرضىاى است كه گاهى بر معروض عارض مىشود و گاهى هم عارض نمىشود ، بلكه ضدّ او ، نقيض او ، مخالف و مقابل او عارض مىشود ، همانند اوصافى كه از افعال انسان مشتق مىشود ، مثل قائم - قاعد ، نائم - مستيقظ - آكل - شارب ، خباز - خياط و . . . نيز همانند صفاتى كه از احوال‌هاى گوناگون انسان انتزاع و اشتقاق يافته و به انسان منتسب مىشود ، نظير : صحيح و سالم بودن ، مريض بودن ، كودك - جوان - ميانسال - پير - كهنسال ، فقير - غنى كه گاهى هست و گاهى نيست ، مثلا نعمت ارزشمند جوانى هميشه با انسان نيست ، روزى هم جوانى به پايان مىرسد و آرزوى يك لحظه برگشتن آن را خواهيم داشت .
فياليت الشباب يعود يوما * فاخبره بما فعل المشيب
يا مثلا غنا و ثروت كه لازم لاينفك انسان نيست ، بلكه گاهى هست و گاهى نيست ، چه‌بسا آدمى رنج‌ها متحمّل و گنج‌ها به چنگ آورده و شب و روز آن‌ها را پاس مىدارد ولى در لحظه‌اى و طرفة العينى در اثر يك حادثهء طبيعى ، مانند سيل - طغيان آب درياها و رودخانه‌ها ، زلزله ، طوفان‌ها يا در اثر يك حادثهء غيرطبيعى از آتش‌سوزى - سرقت ، بمباران و . . . تمام آن سرمايه را از دست مىدهد و مفلس مىگردد و المفلس فى امان اللّه و اصولا شعار قرآن اين است كه كلّ من عليها فان . . . ب - مفارق دائم آن عرضىاى است كه عقلا انفكاكش از معروض ، ممكن است ولى در خارج اين جدايى به وقوع نپيوسته و همواره اين عرض با آن معروض بوده و هست و خواهد بود . مثلا ازرق چشم بودن ( كبود چشم يا نابينا ) از عوارض دائم انسان صاحب چشم است ، ولى اگر اعجازى صورت پذيرد يا با ابزار علمى مجهّزى معالجه كند چه‌بسا كبودى و يا نابينايى از بين برود و چشم كه معروض است ، بماند ؛ پس امكان تفكيك دارد يا مثلا زمين متحرّك است و حركت براى او دائمى است ولى چه‌بسا با اعجاز ولىّ خدا ، آنى و لحظه‌اى از حركت باز ايستد و زمين باشد اما متحرّك نباشد و همچنين سياهى آدم حبشى و زنگى و . . . فرق بين عرض لازم با مفارق دائم در دوام و ضرورت است كه در عرض لازم ، ثبوت عرض براى معروض ضرورى است ، يعنى مستحيل الانفكاك است و در عرض مفارق ، ثبوت دائمى است ولى ضرورت ندارد ( و سياتى تفصيل بيش‌تر در باب قضاياى موجّهه در بخش دائم مطلقه و ضرورى مطلق ) به
شرح منطق مظفر (فارسى) — صفحة 217 | على محمدى خراسانى