انسان را از نباتات كه در جسم نامى با انسان شريك است ، جدا مىسازد و از جمادها كه در جسم مطلق با انسان مشترك است و از عقل و نفوس ( مفارقات ) كه در جوهر يا انسان مشترك است ، جدا مىكند ، امّا حساس ، انسان را از ديگر حيوانها كه در جنس قريب با او مشاركت دارد ؛ يعنى همه حيوانند ، جدا نمىسازد ، چون همهء حيوانها حسّاس هستند ، يعنى مدرّك به ادراك حسّى هستند . همچنين ذو نفس ناميه و غاذيه و مولده بودن انسان را از جمادها و جوهر جدا مىكند ، ولى از جسم نامى ، يعنى نباتها و حيوانها - جدا نمىكند ، چون همهء آنها در اين بحث شريك هستند . مانند قابل تقسيم بودن در ابعاد سهگانه كه انسان را از جوهر جدا مىكند ، ولى از جمادها ، نباتها و حيوانها جدا نمىكند ، چون همهء آنها در اين جهت مساوىاند .
تقسيم دوم : فصل يا مقوّم است يا مقسّم :
هرگاه فصل را ماهيّتى كه اين فصل جزء آن و مميّز جوهرى آن از ساير ماهيتها است بسنجيم ، اين فصل مقوّم آن ماهيّت است ؛ يعنى در تشكيل اصل اين ذات و ماهيّت دخيل است و قوام ماهيّت به آن است ، بهگونهاى كه اگر فصل نباشد ماهيّت هم نيست ؛ زيرا ، هر ماهيّتى روى دو پايه و ركن استوار است : 1 . جنس 2 . فصل و هر كدام كه نباشد ، ماهيّت نابود است ، مانند خيمه و سقفى كه روى دو ستون ايستاده باشد ، كه هركدام نباشد ، خيمه و سقفى فرو - مىريزد . المركب كما ينتفى بانتفاء جميع أجزائه كذلك ينتفى بانتفاء أحد أجزائه ، پس فصل ، مقوّم و جزء ذات ماهيّت است آن هم جزء مختص به اين ماهيّت .
هرگاه فصل را با جنسى كه اين فصل براى تميز يك ماهيّت از ميان ساير ماهياتى كه در آن جنس ، مشاركت دارند ، مشاركت دارند ، بسنجيم اين فصل ، مقسّم آن جنس است ؛ زيرا هر فصلى وقتى به جنس ضميمه مىشود با وجود خود ، يك قسم و با عدم خود ، قسم ديگرى مىسازد و سهمى از جنس را به نوع خود اختصاص مىدهد ؟ مثلا ناطق كه مىآىد ، حيوان را به ناطق و غير ناطق تقسيم مىكند همچنين صاهل آن را دو قسم مىكند .
پس فصل ، مقوّم ماهيّت و مقسّم جنس است .
شرح منطق مظفر (فارسى) — صفحة 190
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص١٩٠