مرجع عموم منوجه به يك موجبهء جزئيه و دو سالبه جزئيه بود ؛ يعنى يك ماده اجتماع و دو ماده افتراق و ما نحن فيه از همين قبيل است ، زيرا چهبسا نوع حقيقى كه اضافى هم هست مثل انسان كه ذاتا نوع حقيقى و در مقايسه با حيوان ، نوع اضافى بود و كذا الفرس و الاسد و چهبسا نوع اضافى كه حقيقى نباشد ، مثل : حيوان - جسم نامى - جسم مطلق يا نوع حقيقى باشد ، ولى اضافى نباشد و آن عبارت است از نوعى كه بسيط است و داراى اجزاء نيست و طبيعى است كه « ما لا جزء له لا جنس له و ما لا جنس له فليس بنوع اضافى » و مثال آوردهاند ، به نقطه و در مقام بيان مىگويند : « النقطة طرف الخط و الخط طرف السطح و السطح طرف الجسم » و وقتى اين هريك را تعريف مىكنند مىگويند : جسم آن است كه در سه جهت طول و عرض و ارتفاع قابل قسمت باشد ، و نقطه آن است كه در هيچ جهتى از جهتها قابل قسمت نباشد ، و وقتى قابل قسمت نبود ، پس جزء ندارد و وقتى جزء نداشت ، پس جنس ندارد وقتى جنس نداشت ؛ پس كلّى مافوقى ندارد تا با آن مقايسه شود و نوع اضافى باشد بلكه فقط نوع حقيقى است ، البتّه مرحوم حاجى در منظومه به عقل فعّال مثال آورده ، و نقطه را به پيروى از صدر المتألّهين امر عدمى مىداند و آن عدم الخط است ؛ يعنى هنگامى كه خط به پايان مىرسد از پايان رسيدن ، ذهن ما نقطه را انتزاع مىكند و گرنه وجود خارجى ندارد و نوع حقيقى كه امر عدمى نيست بلكه امر وجودى است ، پس نقطه نمىتواند مثال آن باشد ؛ و بعضى گفتهاند خود مفهوم وحدت ، نوع حقيقى است و اضافى نيست ، چون وحدت داخل در هيچ كدام از اجناس عاليه نيست ؛ نه جوهر است و نه عرض ، ولى مرحوم حاجى به وحدت هم مثال نمىزند ، زيرا كه تبعا لصدر المتألهين وحدت را مساوق با وجود مىداند از اينرو مثال به عقل فعال زده كه يك موجود مجرّد است ، كه يا منظور ربّ النوع انسان است و يا عقل عاشر كه باذن اللّه واسطهء فيض است براى عالم طبيعت ، هرچه هست موجود مجرد است و چون جنس ندارد ، نوع اضافى نيست ؛ البتّه مثال بودن عقل فعّال هم براى مطلب مبتنى بر مبانىاى است كه در منظومه بيان شده است و اينجا جاى طرح آن مباحث دقيق نيست .
و امّا تقسيم دوم : جنس را سه قسم كردند : عالى - سافل - متوسط ، يا قريب و بعيد و متوسط و قبل از بيان آن مقدّمهاى مىآوريم : آنچه در صفحهء ذهن ما تصوّر و تعقّل مىشود در عالم خارج ، از سه حال خارج نيست :
شرح منطق مظفر (فارسى) — صفحة 180
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص١٨٠