شود .
و اگر نسبت ميان دو نقيض اعمّ و اخصّ منوجه خصوص ، تباين كلّى باشد لازم مىشود ، در مثل انسان و ابيض مكادّه نقض پيدا كند و اللازم باطل .
فتعيّن اينكه ميان دو نقيض ، تباين جزيى باشد ، تا همهء موارد را شامل شود و مادّه نقض پيدا نكند [ ضمنا به حيوان و لا انسان مثال زديم ، تا كسى توهّم نكند كه از اين دو يكى عين و ديگرى نقيض است ؛ خير دو كلّى را كه محاسبه مىكنيم ، گاهى هردو بدون حرف سلب است ، كالانسان و الناطق ، نقيض آن دو لا انسان و لا ناطق است و يا هردو با حرف سلب هستند ، مثل لا انسان و لا ناطق كه نقيض آن دو ناطق كه نقيض آن دو ناطق و انسان است ؛ زيرا كه نقيض كلّ شيئى رفعه و يا هردو در عين بدون نحرف سلب و ديگرى مع السلب است ؛ مثل حيوان و لا انسان كه نقيض آن دو مىشود ( لا حيوان و انسان ) فثبت المطلوب ، يعنى نسبت ميان دو نقيض عامين منوجه . ]
4 - يكى از نسب اربع ، نسبت تباين بود و آن ميان دو مفهوم كلّىاى بود كه از هر جهت از يكديگر جدا بود ، با يكديگر تباين كلّى داشته باشند ؛ مثل انسان و شجر امّا نسبت ميان دو نقيض اين دو مفهوم كلّى هم ، عبارت است از تبانى جزيى ؛ آنگاه همان سه سؤال قبل تكرار مىشد كه در رابطه با عامين منوجه بود :
1 - ما معنى التباين الجزيى ؟ به تفسيل جواب داديم .
2 - آيا تباين جزيى نسبت پنجگانهاى است يا نه ؟ به تفصيل بيان شد .
3 - چرا گفتهاند نسبت ميان نقيضان متباينان به تباين كلّى ، تباين جزيى است و نگفتهاند : تباين كلّى يا عموم منوجه ؟ اين ار نيز با ذكر يك مقدّمه جواب داديم . و برهان اثبات اين مطلب عين همان برهان است ، تنها تعبيرها فرق دارد كه به جاى نسبت ما بين دو نقيض عامين منوجه ، مىگوييم ؛ نسبت ما بين دو نقيض متباينان و مثالها نيز فرق دارد ، زيرا گاهى دو كلّى متباينان هستند و نقيض آن دو نيز متباين به تباين كلّى ، مانند موجود و معدوم : لا شيئى من الموجود بمعدوم ، و لا شيئى من المعدوم بمومجود نقيض آن دو نيز كه لا موجود و لا معدوم باشد ، تباين كلّى دارند اى لا شيئى من اللاموجود بلا معدوم بل معدوم ، و لا شيئى من اللامعدوم بلا موجود اى موجود . گاهى نقيض آن دو منتسب به نسبت عموم و خصوص منوجه هستند مانند انسان و حجر كه لا شيئى من الانسان بحجر و لا شيئى من الحجر به انسان ولى نقيض آن دو مىشود لا انسان
شرح منطق مظفر (فارسى) — صفحة 167
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص١٦٧