براى بيان حال افراد و از خود هيچ استقلالى ندارد ، مثلا وقتى مىگوييم ، الانسان ظلوم ، جهول ، هلوع ، منوع ، جزوع و . . . منظورمان اين نيست كه مفهوم كلّى انسان در ذهن و ماهيّت انسان اين احكام را دارد ؛ خير ، ماهيّت انسان ، تنها حيوان ناطق است ، نه ظلوم است نه عدول ، نه عالم نه جاهل ، نه غنى نه فقير ، نه چاق نه لاغر و . . . و تمام نقايض در مرتبهء ماهيّت منتفى است .
به گفتهء حكيم سبزوارى در منظومهء حكمت :
و ليست الّا هى من حيث هى * مرتبة نقائض منتفيه
يعنى ، هر ماهيت و طبيعتى خودش خودش است نه چيز ديگر مثلا انسان حيوان ناطق است نه چيز ديگر ، آرى مصاديق خارجى و انسانهاى خارجى عالم و جاهل دارند ، ظلوم و جزوعند و اگر ما مفهوم كلّى انسان را درد اينگونه قضايا موضوع قرار دادهايم نه از باب اين است كه ، حكم از آن مفهوم محض است ، بلكه بهخاطر اين است كه بدينوسيله به افراد اشاره كنيم و آن را عنوان مشير قرار دهيم ، يعنى وقتى مىگوييم انسان ظلوم است ، گويا پنج ميليارد قضيه درست كرده ، گفتهايم ، زيد ظلوم است ، بكر كذلك ، خالد همچنين و . . . ليك عوض همهء آنها به اين قضيه كليه ، اكتفا شده است ؛ ( شبيه عام استغراقى در علم اصول فقه ) . آنگاه نام چنين حملى را حمل شايع گويند و انسان كه موضوع است ، به انسان حمل شايع است ، يعنى مصاديق آن موضوعند نه انسان به حمل اولى يعنى مفهوم آن و در اين فرض است كه به مفهوم انسان ، عنوان مىگويند چون دلالت و طريقيت ، به سوى مصاديق دارد و عنوان يعنى ، دليل و آدرس ، و آن مصاديق را معنويات گويند كه با عنوان انسان ، بدانها اشاره شده و همهء آنها بهطور مجمل در اين قضيه وجود دارند ؛ پس كاملا روشن شد كه گاهى خود كلّى موضوع است و گاهى مصاديق در واقع موضوعند ، ولى كلّى عنوان مشير است . به فرمودهء مرحوم استاد شهيد مرتضى مطهرى : « 1 »
« كلّى در ذهن دوگونه است ، گاهى « ما فيه ينظر » است يعنى ، خودش منظور ذهن است و گاهى « ما به ينظر » يعنى خودش منظور ذهن نيست ؛ افرادش منظور ذهن مىباشد و مفهوم كلّى وسيلهاى است براى بيان حكم افراد كلّى . از لحاظ اوّل ، مانند آينهاى است كه خود آينه را مىبينيم و تماشا مىكنيم و از لحاظ دوّم ، مانند آينهاى است كه در آن
هامش
( 1 ) . در آشنايى با علوم اسلامى قسمت منطق ، ص 56 .