باستانى ، فلان درخت ، فلان كتاب ، فلان شخص و نيز وقتى كه گوش فرامىدهد با انواعواقسام صداها آشنا مىشود . صداى بلبل را بر شاخسار درختان و صداى خر را در علفزار و صدها صدا را در اطراف خود مىشنود . همچنين نسبت به مذوقات ، مشمومات و ملموسات همينگونه است . خلاصه هر انسانى وقتى حسى از حواس پنجگانهء ظاهرى خود را به كار مىاندازد با محسوسات و معلومات مربوط به آن حس آشنا مىشود و از هركدام تصويرى به ذهنش وارد مىشود و در حقيقت ذهن از هر كدام از آنها عكسبردارى مىكند . سپس هنگامى كه ذهن ما اين صور ذهنيه و مدركات خود را با يكديگر مقايسه مىكند درمىيابد كه هيچ كدام از اين امور جزئيّه معرف و شناسانندهء ديگرى نيست ، و هيچ كدام بر ديگرى قابل حمل و صدق و انطباق نيست تنها بر خودشان صادق و منطبقاند ،
مثلا نمىتوان گفت : اين شخص آن شخص است ، خير اين شخص اين شخص است و آن شخص هم آن شخص است و هر چيزى خودش خودش است ، نه غير خودش . يا نمىتوان گفت اين درخت آن گل است و يا آن گل اين درخت ، بغداد نجف است يا نجف بغداد . هر شيئى خودش است و ثبوت الشيئى لنفسه ضرورى و سلب الشيئى عن نفسه محال . اينجا منطقى مىگويد : « الجزئى لا يكون كاسبا و لا مكتسبا » يعنى جزئى نه خود مىتواند كاسب و معرف و كسبكنندهء معلوم جديد باشد و نه مىتواند مكتسب و معرّف باشد ، زيرا هر جزيى با جزيى ديگر بماهما جزئيان و بمالهما امتيازات فرديه ، مباين هستند و ربطى به هم ندارند . و مباين هرگز معرف مباين ديگر نيست زيرا بايد فيما بين معرف و معرف سنخيتى و ميان نتيجه و مقدمات تناسبى باشد « و الّا لصدر كل شيئى و لعرّف كل شيئى بكل شيئى و لا يلتزم به احد » بر همين اساس منطق و فلسفه و علوم حكميه راجع به امور جزئيه گفتگو نمىكند و قضاياى جزئيه مربوط به اهل محاورة و بازار است كه مىگويد : زيد در فلان معامله زيان كرد و بكر در فلان تجارت سود برد و خالد از فلان دادوستد طرفى نسبت يعنى نه سودى برد نه زيانى كرد . اين گونه از مفاهيم كه از اشياى خارجيه در ذهن ما مىآيد و فقط قابل انطباق بر خود آن شيئى ذى الصورة است نامش در اصطلاح منطقى مفهوم جزئى است كه استطرادا در مباحث منطق ذكر مىشود و گرنه غرض اصلى ، شناخت مفاهيم كليه است . بنابراين در تعريف مفهوم جزئى مىتوان گفت :
شرح منطق مظفر (فارسى) — صفحة 133
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص١٣٣