حيث لا يعلم » قرائنى در تبادر يك معنى از لفظ دخيل باشند ولى انسان از دخالت آنها غافل باشد و خيال كند كه واقعا تبادر مستند به متن لفظ است ،
بر همين اساس محقّق قمى « 1 » از زبان بزرگان نقل مىكند كه : « انّ الفقيه متّهم فى حدسه بالنسبة الى العرف . . . » يعنى فقيه گرچه خود يكى از اهل عرف است ولى در حدس خويش نسبت به معناى واژهاى متّهم است و نمىتواند به حدس خود و تبادر معنى در ذهن او بسنده كند ، چرا كه ذهن او آميخته با شبهات و شكوك و احتمالات است و چهبسا به كمك پارهاى از ادلّهء عقلى يا نقلى يا شواهد و قرائن ديگرى از لفظ معنايى مىفهمد ولى خيال مىكند اينها مستند به خود لفظ مىباشند
( فى المثل در مبحث صحيح و اعمّ عدّهاى از بزرگان مىگويند الفاظ عبادات براى خصوص صحيح وضع شدهاند و به تبادر خصوص صحيح استناد مىكنند و عدّهاى مىگويند : اينها براى اعم از صحيح و فاسد وضع شدهاند و باز به تبادر اعم استناد مىكنند و هردسته هم در ذهن خويش قراين و شواهدى را منظور مىكنند .
يا مثلا در بحث مشتقّ عدّهاى مىگويند : مشتق در خصوص متلبّس به مبدأ فى الحال حقيقت است و به تبادر استناد مىكنند و عدّهاى مىگويند : مشتقّ در اعمّ از ما تلبّس و ما انقضى عنه التلبّس حقيقت است و به تبادر اعم استدلال مىكنند و . . . )
بر اين اساس توصيهء محقّق قمى « 2 » رحمه اللّه آن است كه : « فلا بدّ ان يرجع الفقيه الى عرف عوام العرب فانّهم هم الذين لا يفهمون شيئا الّا من جهة نفس وضع اللفظ . . . يعنى فقيه در فهم معانى حقيقى واژههاى عربى به عوام و تودههاى عربزبان رجوع كند زيرا آنان ذهنشان از هراحتمال و تشكيكى خالى است و اگر معنايى را مىفهمند صددرصد از خود لفظ است نه از قراين و شواهد ديگر ، پس فقيهان و دانشمندان براى فهم معناى حقيقى از مجازى بايد خود را مثل جاهل به اصطلاح دانسته و به فهم اهل لغت مراجعه كنند و موارد گوناگون استعمال آنان را استقراء نمايند و به فهم خويش
هامش
( 1 ) . قوانين الاصول ج 1 ص 13 - 14 .
( 2 ) . قوانين الاصول ، ج 1 ، ص 13 - 14 .