سخن از زمان در ميان نيست و دلالت بر زمان ندارد ،
زيرا وجود مجرّد كه در ظرف زمان نيست ، علم واجب الوجود كه زمانى نيست ، آفرينش و ايجاد مجرّدات كه در محدودهء زمان نيست ، آفرينش كل جهان نيز در زمان نيست زيرا زمان داخل در عالم است نه بيرون از آن ، پس در اين موارد افعالى از قبيل : ثبت ، علم ، خلق و . . . نه به دلالت وضعيّه بر زمان دلالت دارند و نه به دلالت عقلى دالّ بر زمان هستند بلكه عقلا محال است كه زمان داشته باشند .
2 - و گاهى به خود زمان نسبت داده مىشوند مثل مضى الزمان ، خلق اللّه الزمان و . . . در اينجا نيز دلالت فعل ماضى بر زمان محال است و گرنه مفاد كلام اين مىشود كه خداوند زمان را در زمان آفريد يا زمان در زمان گذشته گذشت و اين معقول نيست زيرا يا اتحاد ظرف و مظروف لازم مىآيد كه محال است و يا دور و تسلسلى كه به جايى ختم نمىشود و هردو محال مىباشند .
3 - و گاهى به امر يك امر زمانى يعنى فاعلى كه در محدودهء زمان و مكان اسير است و بدون ظرف زمان و مكان امكان عقلى ندارد نسبت داده مىشود مثلا ضرب زيد ، قتل بكر و . . . در اين گونه موارد زمان لازم است و ضرب كه يك كار مادّى است و از يك فاعل مادّى صادر مىشود و حتما در زمانى خواهد بود حال در رابطه با اين سه دسته چه بايد گفت ؟ احتمالاتى كه وجود دارد عبارتند از :
الف : اشتراك لفظى : يعنى فعل ماضى يك بار وضع شده براى دلالت بر نسبت حدث به سوى فاعل در زمان گذشته و زمان در موضوعله دخيل است و يك بار وضع شده براى دلالت بر اصل نسبت مادّه و مبدء به سوى فاعل بدون زمان ، ولى اشتراك لفظى بر خلاف اصل است و دليل مىطلبد و كسى هم قائل به اشتراك لفظى نشده است .
ب : غلط بودن استعمال فعل ماضى در قسم اوّل و دوّم از سه مورد مذكور : اين نيز قابلقبول نيست زيرا اين اطلاقات در كلام معصوم آمده ، در سخنان عرب اصيل
خارج اصول (فارسى) — صفحة 223
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص٢٢٣