ندارد كه نداء امر واحد شخصى باشد ولى مستعمل فيه كلى باشد و ملازمهاى نيست ميان شخصى بودن نداء و شخصى بودن مستعمل فيه ، مگرنه اين است كه لفظ انسان امر واحد جزئى است و از شخصى در زمان و مكان خاص صادر مىشود ولى معناى انسان كلّى و عام است . به نظر مىرسد خلط شده ميان لفظ و معنى و حكم لفظ به معنى سرايت داده شده ،
و مقايسهاى هم كه مرحوم امام در ادامه انجام دادند و حرف نداء را به اشاره با دست و مانند آن قياس كردند ، پاسخ آن است كه در مورد اشاره هم ما قبول نداريم كه مستعمل فيه جزئى و خاص باشد آرى حركت دست يك امر واحد شخصى و جزئى است ولى منافاتى ندارد كه مفاد آن يعنى اشاره ، كلى باشد و تشخّصات از نواحى دلالتكنندههاى ديگر درست شده باشد .
و امّا اينكه مرحوم امام در ادامه فرمودند : اين موارد از باب استعمال در فرد منحل به افراد كثيره است . . . به عقيدهء ما اين نيز ناتمام است زيرا انحلال كلى و عام به سوى افراد كثيره معقول است ولى انحلال فرد به سوى افراد كثيره نامفهوم است .
و امّا سخن پايانى امام كه از باب استعمال در افراد كثيره باشد به نوع استعمال لفظ در اكثر . . . ايرادش آن است كه : اشتراك لفظى خلاف اصل است و تا دليل قائم نشود نمىتوانيم قائل به آن شويم و در ما نحن فيه دليلى ارائه نشده بلكه قدر مسلّم ايجاد نداء است و مانعى ندارد كه كلّى و طبيعى و جامع بدينوسيله ايجاد شود ، پس مورد اوّل به نفع مرحوم امام تمام نشد و مستعمل فيه خاص و جزئى نشد .
مورد دوّم : مثالهايى از قبيل : « كل عالم فى الدار » كه ادّعا شده كه لفظ فى در طبيعت نسبت ظرفيّهء قائم به دار استعمال شده و گفته شده هرعالمى در منزل است نه تنها زيد در منزل باشد و واضح است كه اين معنى قابلصدق بر كثيرين است پس كلّى است « 1 » .
هامش
( 1 ) . هداية المسترشدين ص 30 سطر 19 .