كه مغايرت داشته باشند كافى است و لزومى ندارد كه در خارج نيز مغاير باشند و بلكه با اتحادّ متعلّق خارجا هم سازگار است پس در محيط ذهن متيقن ، اصل وجود و جوهرى از جواهر و عرضى از اعراض و مشكوك ، ثبوت عرض براى جوهر است ولى در خارج غير از وجود جوهر و عرض امر ثالثى در كار نيست و چيزى به نام نسبت واقعيّت ندارد
و شاهد مطلب آن است كه ما علم اجمالى به وجود طبيعى انسان داريم و شك داريم كه اين انسان موجود در منزل زيد است يا بكر ؟ و در افق نفس متيقن طبيعى و كلّى است و مشكوك فرد خاص با خصوصيّات فرديّه است ولى در خارج هردو به يك وجود موجودند و طبيعى به عين وجود فرد موجود مىشود و همان وجود واحد از ناحيهء انتسابش به طبيعى متعلّق يقين است و از ناحيهء انتسابش به فرد خاص متعلّق شك است .
و شاهد ديگر اينكه در كلام اثبات شده كه جهان مبدئى دارد ولى شك داريم كه آيا واجب الوجود است يا ممكن الوجود ؟ و بر فرض وجوب وجود آيا داراى اراده است يا خير ؟ داراى قدرت است يا خير ؟ و . . . با اينكه در خارج اگر واجب الوجود باشد وجوب وجود به عين ذات او موجود است و وجود جدائى ندارد ، حيات و اراده و قدرت و . . . به عين وجود او موجود است ( بر اساس توحيد صفاتى ) پس امكان دارد كه متيقّن و مشكوك در ذهن مغاير باشند ولى در خارج متّحد باشند و مشكوك غير از متيقن نباشد ، پس نتوان گفت : نسبتها يا « ثبوت شيئى لشيئى » امر ثالثى وراء اين شيئى و آن شيئى است و واقعيّتش تقّوم به طرفين است .
و شاهد ديگر بر نبودن واقعيّتى به نام نسبتها و رابطهء عبارتست از اينكه : از قديم الايام فلاسفه ممكن الوجود را به دو قسم جوهر و عرض تقسيم كردهاند كه هركدام زوج تركيبى ( مركب از ماهيت و وجود ) مىباشند و شق ثالثى در كار نيست و على الفرض وجود رابط به قول شما آن سنخ از وجود است كه ماهيّت ندارد پس از اقسام
خارج اصول (فارسى) — صفحة 156
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص١٥٦