امّا مقدار حاجت را با « فىالجمله » بيان مىكند ؛ يعنى لزومى ندارد كه مجتهد از تمام معانى لغات عربى و از تمام قواعد صرفى و نحوى با خبر باشد و هميشه حضور ذهن داشته باشد . بلكه چنين چيزى معمولًا و عادتاً امكانپذير نيست و لازم نيست يك اديبِ به تمام معنا باشد ، بلكه كافى است به قدرى آگاهى داشته باشد كه اگر نياز به فهم لغتى پيدا كرد ، بداند و بتواند به كتب مربوطه و باب مربوط مراجعه كند و معناى لغت يا ريشهء آن را بدست آورد ؛ مهمّ ، تهيّوء و آمادگى است .
2 . دانش تفسير قرآن : مجتهد بايد عارف به تفسير هم باشد ؛ امّا نه تفسير كلّ قرآن ، بلكه تفسير آيات الاحكام ؛ يعنى آياتى را كه دربارهء احكام شرعيّه است « 1 » بداند . وجه نيازمندى اجتهاد به علم تفسير آن است كه چه بسا آيهاى اجمال دارد يا قرينه بر خلاف ظاهر دارد و بدون علم به تفسير نمىتواند آنها را بفهمد . البته باز هم « فىالجمله » نياز دارد ؛ يعنى به مقدارى كه اگر احتياج پيدا كرد ، بداند كه به چه كتابى مراجعه كند و از چه آيهاى و چگونه از آن بهرهمند شود . و بيش از اين لازم نيست كه به همهء جزئيّات آياتالاحكام ، بالفعل و يك جا واقف باشد ؛ مهمّ ، آمادگى است نه آگاهىِ فعلى .
3 . علم اصول فقه : مهمترين ركن اجتهاد و جزء اخير علّتِ تامّهء استنباط ، دانش اصول فقه است .
اگر همهء دانشهاى ديگر هم فراهم باشد ، باز بدون بهرهگيرى از فنّ اصول فقه ، اجتهاد امكانپذير نيست . سرّ مطلب آن است كه هيچ مسألهاى از مسائل نظرى و استدلالىِ فقه نيست مگر اينكه به يك يا چند قاعدهء اصولى نيازمند باشد . مثلًا امر اقيموا الصلاة كه به ظاهرش معناى روشن دارد ، ولى لااقل دو قاعدهء مهمّ اصولى بايد در آن لحاظ شود : يكى ظهور امر در وجوب است و ديگرى حجّيت ظهور است . اصولى و اخبارى از اين قواعد مستغنى نيستند ، اگرچه شيوهء كار آن دو متفاوت است ؛ يعنى اصولىها براى اين قواعد يك علم جدا تأسيس كرده و كتابهاى مستقلّى همچون معالمالاصول ، قوانينالاصول ، معارجالاصول ، فرائدالاصول ، كفايةالاصول ، عنايةالاصول ، منتهىالاصول نگاشتهاند ؛ ولى اخبارىها چنين نكردهاند و تنها در مقدّمهء كتابهاى فقهى و حديثىِ خود يا در آغاز هر مسألهاى از كتاب خويش ، به قاعده يا قواعد اصولىِ آن اشاره كردهاند .
مهمّترين ايراد اخبارى به اصولى آن است كه دانش اصول فقه در عصر امامان نبوده است و بعدها مجتهدين عامّه آن را اختراع كردهاند و فقيهان شيعه هم از آنها پيروى كردهاند و چون در آن زمان نبوده است ، پس بدعت است ؛ بدعت هم حرام است و ما حق نداريم علم جدائى بهنام علم اصول فقه تأسيس كنيم .
پاسخ ما اين است كه اوّلًا بسيارى از قواعد اصولى از خود ائمه عليهم السلام اخذ شده است و در اين جاى
هامش
( 1 ) . مشهور آياتالاحكام را پانصد آيه شمردهاند .