1 . نبوّت ارتباط با وحى و جهان غيب است كه يك امر حقيقى تكوينى خارجى است و ربطى به جعل و اعتبار و قرارداد ندارد ، بلكه لازمهء قهرى و عقلى و لا ينفكّ والاترين مراتب كمال نفس است ؛ يعنى عدهّاى از انسانها در كمالات نفسانى و معنوى و انسانى الهى به قدرى اوج مىگيرند كه به طور قهرى به آنها وحى مىشود و با جهان غيب ارتباط برقرار مىكنند . « 1 » اگر نبوّت به اين معنا باشد ، هرگز استصحاببردار نيست ؛ به دو دليل :
الف ) استصحاب فرع بر شك در بقاء است و ما نسبت به انبياء - بر اساس مبادى اعتقادى كه داريم - يقين داريم تا پايان عمر و حتى در جهان برزخ و قيامت هم داراى آن مراتب عاليه از كمال هستند و اگر روح بلند آنان روز به روز اوج بيشترى نداشته است ، سقوط و انحطاط و حضيض هم نداشته و قابليّت تلقّىِ وحى از آنها گرفته نشده است و در اينباره شكى نداريم تا استصحاب كنيم ، نبوّت به اين معنا حتماً و قطعاً باقى است .
ب ) بر فرض كه شك در بقاء آن داشتيم ، باز استصحاب جارى نمىشود ؛ زيرا چنانچه در فرازهاى قبلى تبيين شد ، مستصحب يا بايد خودش مجعول شرعى باشد و يا داراى اثر شرعى باشد ؛ نبوّت به معناى مذكور نه اين است و نه آن . امّا اينكه خودش مجعول شرعى نيست ، طبق معناى مزبور واضح شد كه نبوّت از صفات حقيقىِ تكوينى است كه در خارج تحقّق دارد ، نه يك امر اعتبارى و جعلى و قراردادى . و امّا اينكه اثر شرعى ندارد براى اينكه اثر مهمّ و اساسى بقاء نبوّت و وحى نسبت به فلان نبىّ ، عبارت است از اطاعت و انقياد در برابر شريعت او كه اين هم اثر شرعى نيست ، بلكه صد در صد عقلى است و استصحاب به اين لحاظ جارى نمىشود . آرى اثر شرعى غيرمهم دارد ؛ مثلًا نذر كرده است اگر نبوّت فلانى باقى است يك درهم صدقه دهد . ولى اين كه هدف از استصحاب نبوّت نيست تا برايش حسابى باز شود .
سؤال : شك در بقاء نبوّت به معناى مزبور از كجا سرچشمه مىگيرد ؟ به ديگر سخن ، مگر ممكن است شك در بقاء نبوّت مزبور داشته باشيم ؟
جواب : منشأش احتمال انحطاط نفس نبىّ از آن مرتبهء عاليه است كه شايد خلافى كرده و سقوط كرده و نبوّت كذائى از او گرفته شده است - از باب اينكه ملزوم نبود لازم هم نيست - . و احتمال مذكور امرى ممكن و معقول است ؛ زيرا انبياء نيز انسان هستند و انسان ، مريد و مختار است و تا زمانى كه در اين جهان زندگى مىكند هر لحظه ممكن است سقوط كند يا مقام بالاترى را به چنگ آورد و اختصاصى به صفت نبوت هم ندارد . ساير صفات و ملكات نفسانيه و كمالات كه در سايهء مجاهدات و
هامش
( 1 ) . همانند درختى كه وقتى به مرتبهء خاصى از رشد و نمو رسيد خود به خود ثمربخش مىشود و ميوه مىدهد . و مثل ساير صفاتو كمالات نفسانى كه انسان به مرتبهاى از كمال مىرسد كه داراى ملكهء عدالت ، تقوا ، شجاعت ، سخاوت و . . . مىشود . اين صفات كمالى بهعنوان يك صفات حقيقى و واقعى در خارج ، در روح و جان او پيدا مىشود .