تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح كفاية الأصول (ويرايش جديد) (فارسى) — صفحة 423

مساهمون:

ص٤٢٣
در تمام اين مراحل ، واقع همان است كه بوده ، يعنى واقع ، قتل دشمن مولاست و قتل كذايى هم محبوب مولاست . متقابلًا به قتل رساندن فرزند مولى مبغوض مولاست چه عبد قاطع به اين امر باشد چه نباشد ، بر فرض قطع هم چه موافق واقع باشد و چه مخالف واقع . يعنى خيال مىكرد اين شخص كه در تاريكى ظاهر شده دشمن مولاست و مولى قتل عدو را دوست دارد لذا اقدام كرد ؛ ولى اينها باعث نمىشود كه ذره‌اى از قبح و مبغوضيّت آن عمل ( قتل فرزند ) در نزد مولى كاسته شود . در نتيجه خود عملى كه متجرّى به يا منقادٌبه است ، همان حكم و صفت سابق بر قطع را دارد و با آمدن قطع هيچ تغييرى در آن ايجاد نشد . پس معقول نيست كه ثواب و عقاب برخود فعل خارجى باشد ، بلكه بر عمل قلبى ، يعنى قصد و عزم بر معصيت است . دليل دوم : پاره‌اى از عناوين ، عنوان قصدى و اختيارى ( متعلق اراده و قصد ) مىباشند و فاعل در مقام فعل ، قصد همين عناوين را دارد ، مثل عنوان تأديب يا انتقام‌گيرى و تشفّى خاطر ، كه در ضرب اليتيم است . اگر ضارب به نيّت تأديب بزند ، خوب است و اگر به قصد انتقام و غيره باشد ، بد است . يا مثل قيام كردن پيش پاى تازه وارد كه اگر به قصد تكريم و احترام باشد ، نامش تعظيم است و اگر بدون اين قصد باشد ، نام ديگرى دارد . اين نوع عناوين مىتواند از جهات و اعتبارات حُسن يا قبح عقلى باشند و حَسَن را قبيح يا قبيح را حَسَن كنند و از جهات و ملاكات وجوب و حرمت باشند و شرعاً واجبى را حرام يا حرامى را واجب كنند و . . . ؛ مثل عنوان عسر حرج و ضرر كه وضو يا روزهء واجب را تبديل به حرام مىكنند و . . . حكم هم روى عنوان مىرود ؛ يعنى ضرب تأديبى حُسن دارد . صوم ضررى حرام است . امّا متأسّفانه عنوان قطع و مقطوع بودن ، از اين عناوين هم نيست ، يعنى مكلفى كه قاطع به حرمت يا به خمريت مىشود ، چنين نيست كه بگوييم فعلى كه معنون به عنوان مقطوع الحرمة يا مقطوع الخمريه شده است حرام يا قبيح است ، بلكه روى خود فعل به عنوان اصلى و اوّلى و واقعى و استقلالىِ آن ، تكيه كرده و مىگوييم خود نماز جمعه مثلًا واجب است . خود خمر واقعى حرام است و . . . . سرّ نياوردن و دخالت ندادن صفت قطع اين است كه صفت قطع موضوعيّت ندارد تا قصد آن شود ، بلكه طريقيت دارد و آلت و ابزارى براى رسيدن به واقع است ؛ لذا براى قطع خصوصيت قائل نيستيم ، چه‌بسا خصوصيت مقطوع بودن به كلّى مورد غفلت و عدم توجه باشد . « 1 » و اصلًا به آن توجه نداريم تا قصد آن را بنماييم يا نه . آنگاه صفتى كه غالباً مورد غفلت است و اصلًا توجه نداريم ، چگونه مىتواند از جهات و ملاكات و مناطات حسن و قبح عقلى يا وجوب و حرمت شرعى باشد ؟ پس فعل
هامش
( 1 ) . مانند نور خورشيد يا هر نورى كه ما در سايه آن و به بركت نور ، مىبينيم و كارهايمان را انجام مىدهيم ، ولى چه‌بسا به‌كلى از آن غافل هستيم ؛ چون براى ما اصالت ندارد و هدف نيست ، بلكه طريقى است براى انجام كارها .
شرح كفاية الأصول (ويرايش جديد) (فارسى) — صفحة 423 | على محمدى خراسانى