الكتاب و لوح محفوظ از واقع با خبر بوده ؛ ولى بناء بر اخفاء بوده است يا اينكه در اثر ارتباط با لوح محو و اثبات ، از واقع خبر نداشته و علّت تامّه كار را نمىدانسته است . « 1 » حال آن مصلحت چيست كه اقتضاء اظهار ثبوت كرده است ؟ شايد مصلحت امتحان و آزمايش يك امت باشد . چنان كه در جريان موسى كليم عليه السلام چنين بود كه نخست سى شب وعده داد و سپس وقتى آن مدت تمديد شد و چهل شب در كوه طور ماند در فاصله همين مدت اندك بر سر بنىاسرائيل آنچه كه نبايد بيايد آمد . آنها گفتند موسى خلف وعده كرده است به سراغ سامرى رفتند و گوساله پرست شدند . آرى ، براى چند روز هم نتوانستند خود را حفظ كنند و صبر و انتظار بكشند ؛ آن هم پس از آن همه معجزاتى كه از حضرت موسى ديده بودند .
يا آن مصلحت ممكن است بيان اهميت و نقش حياتى صدقه و دعا و صله رحم و . . . باشد كه در جاى خود مطرح است . ابتدا مصلحت بود كه خطاب را مطلق بياورد و مدت آن را بيان نكند و يا خبر از عذاب بدهد و خصوصيات را بيان ننمايد كه اگر توبه نكنند عذاب مىشوند ؛ و لكن توبه مىكنند پس عذاب نمىشوند . خدا هم بعداً آنچه را پنهان كرده بود اظهار مىكند و اينجا تعبير به بداء مىشود و مىگوييم براى خداوند بداء حاصل شد ؛ ولى نه به اين معنا كه چيزى را نمىدانست و حالا آگاه شد يا چيزى بر او مخفى بود و حالا ظاهر شد ، بلكه حقيقت بداء در مورد خداوند ابداء و اظهار است ، يعنى آنچه را اوّل مخفى كرده بود و پيامبر و امام را هم امر به اخفاء كرده بود ، حالا اظهار كرد و آشكار نمود .
پس ابداء است ، نه بداء ؛ اظهار است نه ثبوت ؛ اعلام به ديگران است نه علم . بداء به اين معنا اسنادش به خداوند هيچ مانعى ندارد .
اگر بگوييد بداء را بهمعناى « ابداء و اظهار گرفتن » مَجاز مىشود ، خواهيم گفت آرى مجاز است و به علاقهء مشابهت بر خدا اطلاق شده است ، يعنى چون ابداء و اظهار الهى به عقيده و درك ما خيلى شبيه به بداء در مورد ما انسانهاست ( چيزى بر ما مخفى بود و ناگهان آشكار شد ) لذا تعبير به بداء شده كه به نظر ما بداء است ، نه براى خود خداوند . اينگونه اطلاقهاى مجازى در قرآن بسيار است . در قرآن و سنت رحمت ، غضب ، رضايت ، انتقام ، نسيان ، خدعه ، مكر ، كيد و . . . به خدا نسبت داده شده است ، ولى به معناى خاص كلمه است كه متناسب با آن مقام مىباشد . امّا در ظاهر چون شبيه خدعه و مكر و كيد مردمان است ، به همين اسم تعبير شده است ؛ و گرنه حقيقت اينها كه در مورد آدميان صدق مىكند ، در مورد خدا صدق ندارد .
در باب نسخ بحثهاى فراوانى مطرح است ؛ « 2 » ولى به عقيده ما مقدار لازم و ضرورى مطرح شد .
هامش
( 1 ) . شايد جريان يونس از اين قرار باشد كه نمىدانست ؛ زيرا وقتى دوباره به منطقهاش برگشت و بر خلاف انتظار ديد كه عذابى نازل نشده و مردمان به زندگى عادى خويش سرگرمند ، با ناراحتى از آنجا دور شد و به قول قرآن : و ذاالنّون إذ ذهب مغاضباً فظّن أن لَن نقدر عليه . . . ( سورهء انبياء ، آيهء 87 ) .
( 2 ) . ر . ك : مفاتيحالاصول ، ص 242 - 277 و تفسير البيان ، ص 295 - 403 .