بر عدم وجود هست و اگر چيزى ممكن نبود حتماً موجود نيست . - در حالى كه ما مىخواهيم بگوييم خدايان ديگر استحالهء وجودى دارند . پس على كلّ حالٍ اين جمله مبتلا به اشكال است .
جواب اشكال : اوّل بايد دو نكتهء اعتقادى را در نظر بگيريم :
1 . مقصود از « إله » معبود حقيقى و مألوه به حق است . يعنى كسى كه سزاوار و لايق پرستش است و چنين حقيقتى جز واجبالوجود بالذات نخواهد بود ؛ زيرا ممكنات در هر مرتبه از مراتب مشكّكهء هستى كه واقع شده باشند - حتّى صادر نخستين و كاملترين موجود در جهان امكان - قابل پرستش نيستند ؛ چون از خود چيزى ندارند جز فقر ذاتى ، و تنها حقيقت واجبى است كه قابل پرستش است ، عدهاى او را كمال مطلق يافته و در برابر او به سجده مىافتند ، گروهى او را منعم حقيقى دانسته و نعمتهاى بىكران او را سپاس مىگويند . به هر حال جز او معبود به حقى نيست .
2 . در مباحث عقلى اين اصل بيان شده است كه واجب الوجود بالذات ، از هر حيثى واجب الوجود است ، يعنى هيچ جهت امكانى براى آن ذات وجود ندارد ، بلكه آنچه لايق به حال او باشد بالفعل و بالذات و بالضرورة الازليّه واجد است و چنين نيست كه صفت كمالى در شأن او باشد و او فاقد اين وصف باشد و كم كم واجد شود كه هزار و يك محال و تالى فاسد عقلى را بهدنبال دارد . به عبارت ديگر ، در ممكنات مادى ، ميان امكان وجود با خود وجود خارجى ملازمهاى نيست ؛ چهبسا چيزى ممكن الوجود باشد ، ولى در خارج موجود نشود . ولى در مورد واجب الوجود ميان آن دو ملازمه است و هرچه براى واجب ، ممكن به امكان عامّ باشد ، بالضرورة ثابت است و محال است ذاتِ الهى فاقد آن چيز باشد .
با توجّه به اين دو نكته : كلمهء طيبهء « لا إله إلّاالله » نصاب كامل توحيد ناب اسلامى است و نقصى ندارد و ما هريك از دو شقّ مذكور در اشكال را مىتوانيم اختيار كنيم و به شبههء شما پاسخ دهيم . در قدم اول ، شق اوّل را برگزيده و مىگوييم آنچه در تقدير است ، كلمه « ممكن » مىباشد . شما گفتيد نتيجه ، اين است كه - اللّه تعالى ممكنٌ - ، ولى اين ثابت نمىكند كه موجود هم باشد . ما مىگوييم به حكم مقدمهء مزبور آنچه براى خداوند و واجبالوجود ، ممكن باشد ، بالضرورة ثابت است و همين كه امكان وجود به امكان عامّ ، ثابت شد ، ضرورت وجود و حتميّت آن و موجود بودن نيز ثابت مىشود و نقصى ندارد .
در قدم دوم شقّ دوم را انتخاب كرده و مىگوييم كلمهء « موجودٌ » در تقدير است . شما گفتيد لازمهء چنين سخنى اين است كه آلههء ديگر در خارج موجود نباشند ؛ ولى نفى امكان نمىكند و دلالت ندارد كه « شريك البارى ممتنعٌ » . ما مىگوييم در اينگونه موارد ، نفى وجود ، ملازمه دارد با نفى امكان و مستلزم نفى امكان است ؛ زيرا منظور از « إله » واجب الوجود بالذات است . و اگر إله ديگرى ممكن بود ، او نيز مصداق واجب الوجود بود و ضرورتاً موجود بود و از بطلان لازم ( نفى وجود ) به بطلان
شرح كفاية الأصول (ويرايش جديد) (فارسى) — صفحة 239
مساهمون: على محمدى خراسانى
ص٢٣٩